بخشهایی ازبیانات منتشر نشده امام خامنه ای در دیدار با علما و فضلا و روحانیون مشهد - ۱۳۸۶/۶/۲۶

به جهت افزایش سرعت در بارگذاری آثار منتشرنشدهی حضرت امام خامنهای، از ابتدای سال ۱۴۰۲ شمسی، «روشنی خورشید» متن بیانات ایشان را بدون ویرایش و بررسی منتشر خواهد کرد. انشاءالله پس از بارگذاری کامل آرشیو موجود، مجددا به ویرایش و بررسی این متون خواهیم پرداخت.
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۳۸۶
شرح:
بسماللهالرّحمنالرّحیم
و الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاه و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابیالقاسم المصطفی محمّد و علی اله الأطیبین الأطهرین المنتجبین الهداه المهدیّین المعصومین المکرّمین سیّما بقیهالله فی الأرضین.
قال الله الحکیم: «بسماللهالرّحمنالرّحیم. یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللهَ وَ لا تُطِعِ الکافِرینَ وَ المُنافِقینَ إِنَّ اللهَ کانَ عَلیماً حَکیماً. وَ اتَّبِع ما یُوحی إِلَیکَ مِن رَبِّکَ إِنَّ اللهَ کانَ بِما تَعمَلُونَ خَبیرا. وَ تَوَکَّل عَلَی اللهِ وَ کَفی بِاللهِ وَکیلا.»
یکی از دلخوشیهای این حقیر این است که در ذهنم یاد شیرین دوران طلبگی در این حوزهی مقدس را مرور کنم. آن فضای باصفا، آن محیط نورانی که شرائط را با همهی سختیاش، برای یک طلبه، با نورانیت خود، با صفای خود هموار و تحملکردنی قرار میداد، برای طلبهی جوان آن روز و پیرمرد امروز، یک خاطرهی ماندگار و فراموشنشدنی است. آن درسها، حوزههای درسیِ گرم، آن اساتید باصفا، باهوش، بهروز، بعضاً نامآور در همهی حوزههای علمی شیعه، اما قانع به کنج عزلت زندگی خود و مفتخر به عزت استغنا و تدریس خود، مثل مرحوم حاجشیخ هاشم قزوینی، مرحوم حاجشیخ مجتبی قزوینی، این شخصیتهای برجستهای که در همهی حوزههای علمیه، چهرهی اینها به عنوان شخصیتهای علمی، ملّا، صاحبنظر شناخته شده بود، هیچ ادعایی هم نداشتند؛ با مسائل جاریِ سیاسی دنیا هم در انزوای خودشان آشنا بودند. این یکی از خصوصیاتی بود که ما در بعضی از اساطین این حوزه، آن روز مشاهده میکردیم.
آنوقتی که از سیاست و نهضت و حضور روحانیون و طلاب در عرصههای انقلابی و مبارزه هنوز هیچ خبری نبود، اینجا مرحوم حاجشیخ هاشم قزوینی سرِ درس مکاسب وقتی یادِ مرحوم نواب صفوی را مطرح کرد، چشمانش پُر از اشک شد و از شهادت آنها به دست جباران آن روز شِکوه کرد. آگاه بودند. مرحوم آقای حاج شیخ مجتبی قزوینی رضواناللهتعالیعلیه که یک عنصر بیبدیل بود -در طول زمان این را ما فهمیدیم- از آن شخصیتهائی بود که میتوانست یک جامعه را بر روی استوانهی پولادین وجود خود حفظ کند و نگه دارد؛ اگر موقعیت چنین چیزی را اقتضا میکرد. من مکرر به دوستان گفتهام فلز مرحوم حاج شیخ مجتبی مثل فلز امام راحل رضواناللهتعالیعلیه بود. یک چنین شخصیتهائی را در این حوزه ما دیدیم و جوانی ما، نوجوانی ما، بچهطلبگی ما، درسخوانی ما در این محیط گذشت. این حوزه آنچنان سرشار از این خاطرات شیرین و زیبا برای من است که همانطور که عرض کردم، یکی از دلخوشیها مرور این خاطرات است.
اما امروز به شما طلبههای جوان که فرزندان من محسوب میشوید، عرض بکنم که حوزهی امروز در مشهد، از حوزهی چهل و پنج سال قبل -که من از آن یاد میکنم- از جهات متعدد جلوتر است؛ فضلا و بزرگان و برجستگان به خوبی این را تصدیق میکنند. این همه دلِ جوینده و پُرشوق، این همه علاقهمندی به تحقیق، این همه نوآوری، این مقالات علمی تخصصی، این آگاهی از مسائل سیاسی که در این حوزه بهوفور وجود دارد، این نگاه به هنر به عنوان یک ابزار و توجه به آن، این جمعیت متراکم و انبوه و همه اهل درس و بحث، این خیلی چیز فوقالعادهای است. آن روز حوزهی مشهد دوهزار طلبه داشت، امروز ده برابر شده است و بحمدالله از اساتید خوب و فضلای برجسته در سالهای خوب و در کارهای خوب برخوردارند. البته عرض خواهم کرد که حوزهی مشهد ظرفیتی است که بیش از اینها میتوان برای خدمت به دنیای اسلام و عزت اسلام و مسلمین از آن استفاده کرد.
بنده امروز بحثهایم را حول سه محور قرار دادهام. جلسه را من یک جلسهی خصوصی و خودمانی تلقی میکنم و عرایضم را عرض میکنم. امیدوارم خیلی طول نکشد و شما خسته نشوید. اما بههرحال، حرفهای دل است. یک محور راجع به اصل روحانیت است که یک کلمهای را عرض خواهم کرد. یک محور راجع به حوزهی علمیه است؛ خصوص حوزهی علمیه و از جمله و به ویژه حوزهی علمیهی خراسان؛ مشهد. یک محور هم راجع به مسائل کلی کشور است که یک نگاه گذرائی به مسائل کشور خواهیم انداخت و یک جمعبندی میکنیم.
در شأن روحانیت همین بس که در احادیث متقن، علمای دین، ورثهی انبیا شمرده شدهاند؛ امنای رسل شمرده شدهاند. فرمودهاند که: «الرّاد علیهم کالرّاد علینا»؛ هیچ مدال شرافتی از این بالاتر نیست؛ هیچ مجموعهای از انسانها نمیتواند اهمیت و قدر این جمله را که رهبران منصوب الهی به یک جماعتی، آنچنان نگاه کنند که رد بر آنها، رد بر آن رهبران معصوم، ائمهی هدی و نبی مکرم و طبعاً انبیای الهی باشد. شرافتی از این بالاتر دیگر نیست. خوب، این شأن روحانیت.
بین شأن و مسئولیت یک رابطهی مستقیم برقرار است؛ هر چه شأن انسان بالاتر، مسئولیت او هم سنگینتر. مسئولیتی که برای جامعهی علمی و دینی اسلام -که ما از آن به روحانیت تعبیر میکنیم- قرار داده شده است، عیناً مسئولیت انبیاست؛ «ورثه الانبیاء». این وراثت فقط وراثت در علم انبیا یا در ارزشها و فضائل انبیا، بدون اینکه وراثت شغل آنها و مسئولیت آنها و بار سنگین آنها را بر دوش داشته باشند، نیست. چنین چیزی امکان ندارد. شأن، مساوی است با مسئولیت. اینها دو کفهی برابرِ یک ترازو هستند؛ با هم نسبت مستقیم دارند. لذا شما میبینید در قرآن کریم دربارهی نبی مکرم میفرماید: «إِنَّما أَنتَ مُنذِر»؛ شأن نبی مکرم، انذار است. «تَبارَکَ الَّذی نَزَّلَ الفُرقانَ عَلی عَبدِهِ لِیَکُونَ لِلعالَمینَ نَذیراً»؛ نذیر است. این شأن پیغمبر. بعد میفرماید: «وَ ما کانَ المُؤمِنُونَ لِیَنفِرُوا کَافَّهً فَلَو لا نَفَرَ مِن کُلِّ فِرقَهٍ مِنهُم
طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنذِرُوا قَومَهُم اذا رَجَعُوا إِلَیهِم»؛ شأن انذار را به کسانی که تفقّه در دین میکنند؛ یعنی به همین جامعهی علمی و دینیِ اسلام محول فرمود. اگر انبیا آن شأن را عندالله دارند و آن وظیفه را دارند، علمای دین هم شأنشان، وراثت انبیا و امین بودن نزد انبیا و بهمنزلهی آنها در رد و قبول بودن است، اما با همین مسئولیت انبیا؛ انذار.
انذار فقط به زبان مسألهاش ختم نمیشود. انذار گاهی به زبان است، گاهی به دست است، گاهی به عمل است، گاهی به قبول سختیها و تحمل مشاقّ است. لذا میفرماید: «لَقَد أَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ وَ أَنزَلنا مَعَهُمُ الکِتابَ وَ المیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالقِسطِ»؛ انبیا را فرستادیم تا مردم قائم به قسط بشوند. حالا یا به معنای اینکه قسط را اقامه کنند که «باء تعدیه» میگیریم این را، یا به معنای اینکه مردم قیامشان به وسیلهی قسط باشد؛ تحرکشان، حیاتشان، قیامشان، با قسط باشد. مگر کار آسانی است؟ همهی دعواهای جنود الهی و جنود شیطانی در طول تاریخ، بر سر همین قضیه است. انبیا میگفتند قسط و عدل؛ ظلمه و طواغیت حاضر نبودند تسلیم بشوند. انبیا دست برنمیداشتند. آنها قدرت مادی داشتند، فشار میآوردند، انبیا هم تحمل زحمات و مشاقّ میکردند. «وَ زُلزِلُوا حَتَّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتی نَصرُ الله». در موارد زیادی این مشکلات و مصائبی که برای انبیا و اوصیای انبیا پدید آمده است، ذکر شده. در کجاست؟ در همین میدان اقامهی قسط است.
توحید به معنای اقامهی قسط است. ترجمهی عملی توحید، اقامهی قسط است؛ توحید فقط یک مسألهی نظری محض که نیست. توحید را وقتی بخواهیم ترجمهی عملیاتی بکنیم؛ در جامعه به صورت یک واقعیت در بیاوریم، میشود قسط؛ میشود حق؛ میشود عدل که «بالعدل قامتِ السمواتُ و الارض» انبیا برای این میجنگیدند. سختیها هم به خاطر این است.
پس مسأله با نصیحت تمام نمیشود. تحرک، فعالیت، مجاهدت؛ البته مجاهدت همیشه هم به شمشیر و سلاح نیست. گاهی مجاهدت زبانی مؤثرتر است، هم در به حرکت درآوردن دلهای مستعد و آماده، هم در کوبیدن دشمن. این زبان و بیانِ متکی و معتمد بر فکر صحیح است که میتواند جوامع و نیروهای انسانی انبوه را در یک جهتی بسیج کند و حرکت بدهد و آن هدف تحقق پیدا کند.
چون شمع، تازیانهی پروانهایم ما
عشاق را به تیغ زبان گرم میکنیم
دو پدیدهی جالب در مورد روحانیت اسلام وجود دارد. من البته عرایضم ناظر به روحانیت شیعه است. بعضی از این خصوصیات در روحانیت مذاهب دیگر اسلامی دیده نمیشود؛ در بعضی از خصوصیات هم مشترکند.
یک مسأله، مسألهی طرفداری از مستضعفان و ملجأ محرومان و مظلومان بودن است. شما هر چه که تاریخ روحانیت را نگاه کنید، این را مشاهده میکنید. ضعفا، محرومان، مظلومان به درِ خانهی اینها پناه میآوردند؛ اینها را پناه میدانستند. حتی بعضی از علما در زمانهائی، خودشان جزو افراد متنعم بودند؛ مثل مرحوم سید شفتی در اصفهان، صاحب ثروت فراوان که این ثروت تقریباً همهاش در راه خدا مصرف میشد. این مسجد معروف سید اصفهان که یکی از مساجد بسیار بزرگ است که چنین مسجدی را ما سراغ نداریم که غیر از وابستگان به دربارها و حکومتها و امرا کسی آن را ساخته باشد، این مسجد را این سید بزرگوار، این عالم دینی، این فقیه بزرگ، ساخته است که جزو فقهای برجسته است. او با این ثروت، درعینحال ملجأ محرومان و مرجع مظلومان بود و اگر کسی از کسی سیلیِ بناحق میخورد، به او مراجعه میکرد و میدانست که به درد او و به کار او رسیدگی خواهد شد. روحانیت در طول زمان اینگونه بودند و روحانیت در مقابلهی بین طبقات اجتماعی، طرفِ طبقهی محروم، طبقهی مستضعف و مظلوم قرار داشته است؛ الّا موارد استثنایی که موارد استثنا محل کلام ما نیست؛ همهجور آدمی در همهی زمانها و در همه جا پیدا میشوند. روال کلی روحانیت، اینی است که عرض کردیم.
خصوصیت دوم این است که روحانیت در همهی نهضتها و تحرکاتی که از حدود دویست سال قبل به این طرف آغاز شده است، در مرکز این تحرکات و در رهبری این تحرکات و در اتاق فکر این تحرکات حضور داشته است. روحانیت در حقیقت این تحرکات عظیم را به راه انداخته است؛ این پدیدهی مهمی است. این را نباید دستکم گرفت.
این پدیده از اولین سیلیای که به استعمارگران انگلیس زده شد؛ یعنی داستان تحریم تنباکو -که این اولین سیلی محکمی بود که به استعمارگر نواخته شد که همینطور سرخوش و سربههوا و آوازخوانان میآمد که ایران را یک لقمهی چپ بکند- شروع شد و این سیلی را میرزای شیرازی زد.
این نکتهی بسیار مهمی است که اساس مناسبات بینالمللی در یک برههی از زمان یک تغییر بنیانی کرد. مناسبات بینالمللی ملتها و دولتها، یک نقطهی عطف دارد که قبل از آن نقطهی عطف، این مناسبات به یک شکل است، بعد از آن نقطهی عطف، این مناسبات بهکلّی به شکل دیگری است. آن نقطهی عطف کجاست؟ شروع پدیدهی استعمار.
تا قبل از دوران استعمار، همهجور حکومتی در همه جای دنیا بود؛ بعضی با هم جنگ میکردند، بعضی با هم صلح میکردند؛ بعضی ضعیفتر، بعضی قویتر. خودِ پدیدهی استعمار هم در تحلیل تاریخی و علمی یک دلائلی دارد که برمیگردد به علمی شدن و صنعتی شدن اروپا -که خیلی برای ما حائز اهمیت است و جای بحثش اینجا نیست- اما استعمار معنایش این بود که یک مجموعهای از دولتها -که حالا دولتهای اروپایی بودند شامل انگلیس و هلند و پرتغال و اسپانیا و بعد فرانسه و ایتالیا و بعضی از کشورهای دیگر- شروع کردند دستاندازی کردن به مناطقی از عالم که تواناییهای علمی و صنعتی آنها را به دست نیاورده بودند. راه افتادند؛ اروپا کجا، هندوستان کجا یا اندونزی و مالزی کجا. راه افتادند در دریاها و با استفاده از فناوری جدید که امکانات نظامی را برای اینها فراهم کرده بود، آمدند و وارد شدند و بیرحمانه مردمی را که با آنها مواجه میشدند، نابود کردند، کشتند و فجایعی به وجود آمد و بر جاهای مختلف دنیا حکومتهای خودشان را مستقر کردند. مثلًا حالا فرض بفرمایید که در قرن نوزدهم -در هزار و هشتصد و هفتاد و پنج- شبهقارهی هند؛ یعنی کشور هند و پاکستان و بنگلادش -مجموعهی این سه کشور که آن روز به آن میگفتند شبهقاره- شد جزئی از حکومت انگلیس، که خودِ سرتاسر کشور انگلیس به قدر یک استان هندوستان هم نمیشود! استعمار اینجوری بود. انگلیسها در هند و مناطق دیگر؛ فرانسویها در الجزایر و جاهای دیگر، در آفریقا؛ هلندیها و پرتغالیها و اسپانیاییها در نقاط مختلف عالم، فجایعی به بار آوردند که یکی از برگهای سیاه تاریخ، فجایع استعمار است.
این یک پدیده بود. بعد از این پدیده، روحانیت شیعه خود را با نیاز جدیدی که با شروع این پدیدهی شوم به وجود میآمد، تطبیق داد. این، یکی از آن نکات بسیار مهم در باب روحانیت شیعه است و همیشه همینطور بوده است. در طول تاریخ، روحانیت شیعه خود را با نیازهای زمانه تطبیق داده است تا این نیازها را بتواند برآورده کند. از هزار سال قبل، قضیه اینجور است.
حالا مثلًا یک مثال من از آن دورانهای خیلی قدیم بزنم؛ دوران شروع غیبت کبری. وقتی غیبت صغری تمام شد و شیعیان فهمیدند که دسترسی به مولا و امام خودشان به این زودیها و به این آسانیها نخواهند داشت، یک بحران روحیِ عجیبی در بین شیعه به وجود آمد. علمای شیعه، بهوقت به این بحران روحی جواب دادند. این کتابهای «غیبت» نعمانی، «غیبت» طوسی را که میبینید، پاسخ به این بحران روحی است. مقدمهی کتاب غیبت نعمانی را نگاه کنید. محنت روحی شیعه را آنجا میشود فهمید که اینها امیدوار بودند دوران غیبت صغری تمام میشود و امام تشریف میآورد؛ دسترسی به امام پیدا میکنند؛ اما به تدریج فهمیدند که نه، دیگر به این آسانی دسترسی نخواهند داشت. روحانیت به داد شیعه رسید. من تصور خودم -نمیخواهم این عقیده را به کسی تحمیل کنم- و گمانم این است که دعای شریف ندبه که یکی از بهترین دعاهاست از لحاظ لفظ و معنا؛ الفاظ بسیار سلیس و بلیغ و معانی بسیار بلند، در همان دوران برای اغاثهی شیعه از سوی علمای بزرگ ما تولید شده است. بنده احتمال قوی میدهم که این دعا مأثور از امام و از ائمه نیست. این، کارِ همان علمای بزرگ از قبیل همین نعمانی و قبل از نعمانی، بزرگانی که بعضی اسمهایشان را هم ما امروز نمیدانیم، است. من احتمال میدهم این دعا از طرف آنهاست؛ یعنی قرائنی بر این وجود دارد. آن روز روحانیت به داد شیعه رسید.
یک مثال دیگر بزنم از یک دورهی دیگری. صفویه که روی کار آمدند -صفویه یک مشت قلندر مسلکِ دارای ریشههای صوفی و بدون بنیانهای فکری و عقیدتی تشیع بودند. آنها از تشیع، فقط علی علی گفتنش را بلد بودند. یک نیاز بود و حالا کشورِ به این بزرگی شیعه شده؛ درحالیکه کسانی که در رأس این کشور قرار دارند، که همان خودِ سلاطین صفویه بودند و آنها مایهی شیعه شدنِ این کشور شده بودند، از تشیع تقریباً هیچ چیز نمیدانستند- در آنجا هم علمای شیعه به نیازها پاسخ دادند. حتی کسی مثل محقق کَرکیِ با آن عظمت، آمد ایران و شد شیخالاسلام شاه طهماسب. پدر شیخ بهایی و بزرگان دیگر؛ علمای جبلعامل -که ما معارف شیعیمان را مدیون علمای جبلعامل هستیم- آمدند و به نیاز مردم پاسخ دادند.
بعد نوبت میرسد به دورهی بعد صفویه، زمان علامهی مجلسی. شما ببینید علامهی مجلسی یک عالم تراز اول است. علامهی مجلسی را فقط یک محدث نباید دانست. کسی که «بحار» را نگاه میکند، آن بیانها، آن دقتها، آن تعمقهای فکری و کلامی و در مواردی فقهی، نشاندهندهی این است که مجلسی ملّای بزرگی بوده. این ملّای بزرگ آن روز چندین کتاب فارسی دارد؛ کتاب «حق الیقین»، کتاب «حیاه القلوب»، کتاب «حلیه المتقین» و امثال اینها. این پاسخ به نیاز است؛ یعنی ننگش نمیکند یک عالم بزرگ که کتابی برای عامهی مردم بنویسد؛ چون نیازمندند و میخواهند معارف را بدانند. این، پاسخگویی به نیاز است. علمای بزرگ و فقهای برجستهای هم در آن دوره هستند که آنها کارشان با طلبههاست. روحانیت شیعه همیشه اینجور بوده، که من بعداً از این استنتاجی هم میخواهم بکنم.
در دورهی پدید آمدن استعمار هم همینجور بود و فوراً روحانیت شیعه خود را با نیاز آن روز مردم تطبیق داد. مردم بیپناه بودند؛ حکام فاسد، وابسته، بیکفایت و بیعرضه بودند. امثال ناصرالدّین شاه و محمد شاه قاجار و بعدیها، شمشیرشان روی مردم بیپناه کشور، تیز و بلند و کوبنده بود، در مقابل خارجیها، زبون، ضعیف، بیدستوپا، خودباخته. خوب، مردم چه بکنند با این سران بیعرضهی بیکفایت؟ درحالیکه استعمار با نقشه، با تدبیر، با فکر قبلی دارد میآید جلو برای اینکه این منطقه را بهکلّی تصرف بکند. اینجا روحانیت فهمید که باید به داد مردم برسد، و رسید. همانطوری که عرض کردم، اولین سیلی را میرزای شیرازی در قضیهی کمپانی رژی و تنباکو زد. و بعد همینطور پیدرپی.
در قضیهی مشروطیت اگر علما نبودند، چیزی به نام مشروطه و با مضمون مشروطه در این کشور امکان نداشت تحقق پیدا کند. روشنفکرها نمیتوانستند. البته بعد روشنفکرها نمکنشناسی کردند، اما بدون اینکه مرحوم آخوند و بزرگانِ مرحوم دیگری که در نجف بودند فتوا بدهند، امکان نداشت؛ یا در ایران بدون اینکه مثل شیخ فضلالله، مثل سیدمحمد طباطبائی، مثل سید عبدالله بهبهانی که اینها همه مروجین مشروطه بودند وارد میدان بشوند، امکان نداشت مشروطه به وجود بیاید. اینها مشروطه را زمامداری کردند. البته بین اینها و انگلیسها -دستگاه استعمار- این چالش وجود داشت. اینها آمدند مشروطه را آوردند؛ یعنی آزادیخواهی، عدالتخواهی. انگلیسها آمدند بدل فن این را زدند و کشاندند به طرف خودشان؛ مسألهی سفارت و خط انگلیسی. متقابلًا روحانیون، البته باهوشترهایشان، شجاعترهایشان، مثل مرحوم شیخ فضلالله نوری، در نقطهی مقابل حرکت خودشان را ادامه دادند و بالاخره نگذاشتند آنچه که آنها میخواهند، بشود. این متمم قانون اساسی قبل، کاری بود که شیخ فضلالله انجام داد و انگلیسها هم نتوانستند با آن کاری بکنند. این، همین چالش فیمابین روحانیت و دستگاه استعمار است.
ده، پانزده سال بعد از او، مرحوم مدرس یک سیلی محکم دیگر به انگلیسها زد؛ سرِ قضیهی قرارداد وثوقالدوله که اینها شاهزادههای قاجاری و امرای قاجاری را با پول خریدند؛ برای اینکه یک قراردادی ببندند که این قرارداد همهی کشور را بهطور قانونی در اختیار انگلیسها قرار میداد -اینها در اسناد و مدارک منتشر شدهی بریتانیا موجود است که الان پخش شده است- که آن روز خود انگلیسها هم تعجب کردند که چطور یک کشوری حاضر شد یک چنین امتیازی را به ما بدهد. در ایران کسی به آن توجه نکرد؛ ولی مدرس، عالم دین، توجه پیدا کرد و جلوش را گرفت. جملهی اول این قرارداد این بود که انگلیس، استقلال ایران را به رسمیت میشناسد. [مدرس در مجلس اعلام کرد:] اتفاقاً من با همین جملهی اولش مخالفم. انگلیس چه کاره است که استقلال ما را به رسمیت بشناسد؟ مگر دست اوست؟ مگر استقلال ما منوط به شناسایی اوست؟ به تعبیر من، غلط کرد که شناسایی ما را شناخت.
یک نکته را من در باب همین موضعگیری علما و روحانیت شیعه در مسألهی عراق عرض بکنم که غالباً به این مسأله توجه نمیکنند. در جنگ بینالملل اول، انگلیسها به عنوان فاتح، متصرفات عثمانی از جمله عراق را تصرف میکردند و میخواستند عراق را از دست عثمانی خارج کنند. حکومت عثمانی یک حکومت سنی بود، خیلی هم بر علمای شیعه، بخصوص بر حوزهی نجف، در طول سالهای متمادی سخت میگرفت. اگر روحانیت شیعه از آن هوشیاری برخوردار نمیبود، در اینجا باید میگفت بگذار انگلیسها بیایند؛ عیب ندارد؛ حکومت عثمانی که اینقدر ما را اذیّت میکند، بگذار به دست انگلیسها منقرض شود. اما علما و مراجع نجف این کار را نکردند؛ در مقابل انگلیس ایستادند و جنگیدند؛ مرحوم میرزا محمد تقی شیرازی، بعد از فوت ایشان، مرحوم شریعت اصفهانی رهبری این نهضت را بر عهده گرفتند و علمای بزرگ، شخصیتهای برجسته، خاندانهای بزرگ علمی نجف، در این جنگ شرکت کردند. خانوادهی طباطبائی یزدی، فرزند مرحوم آسیدمحمد کاظم یزدی، خانوادهی جواهری، خانوادهی خلیلی، اولاد حاج ملّاعلی برادر بزرگ حاج میرزا حسین، حاج میرزا خلیل، خانوادهی جزائری، خانوادههای فراوان علمی نجف و فضلای درجهی یک آنجا وارد این میدان شدند. مرحوم آیتالله کاشانی یک سفر مشهد آمده بودند، ما با جمعی از طلبهها خدمت ایشان رفته بودیم. یکی از علمای معمّر آن روزِ مشهد، مرحوم آسید محمد رضای بختیاری هم آمده بود دیدن ایشان. به آقایکاشانی میگفت: آقا! یادت است در حصار نجف، آن بالا جیگاره کم آورده بودیم، از این پایین جیگاره پرتاب میکردیم. آن هم میخندید و میگفت: بله، یادم است. همسنگر بودند. در آن روز، طلبهها و علمای بزرگ و مجتهدین جنگیدند. خود مرحوم آیتالله کاشانی و پدر ایشان مرحوم سید مصطفی کاشانی در مقابل انگلیس که میخواست حکومت عثمانی معارض با آنها را از بین ببرد، مبارزه کردند و جنگیدند؛ اینها فریب نخوردند، نگفتند که بگذار ببرد؛ این حکومت سنی است، این به ما اینقدر فشار وارد کرده؛ نه. فهمیدند که استعمار کیست و چیست. اینجا من یک گریز بزنم به مسائل عراق. ایکاش علمای اهل سنت در عراق، امروز همین ادراک و همین هوشمندی و هوشیاری را به کار بگیرند که قریب صد سال پیش علمای شیعه آن روز به کار گرفتند. امروز هم یک حکومت شیعه در عراق سرِ کار است؛ یک دولت شیعه، معارضش هم امریکاست. آن روز انگلیس بود، امروز امریکاست. فشار هم میآورند که این دولت را سرنگون کنند. اینجا، جائی است که علمای اهل سنت، چه عراقی و چه غیر عراقی، از این حکومت ولو شیعه است و با آنها هممذهب نیست، بایستند و دفاع کنند؛ همچنانی که مراجع بزرگ شیعه در نجف، یک روز این کار را کردند.
در قضیهی فلسطین، امروز اسنادی وجود دارد که بیشترین تلاشی که علیه حضور یهودیانِ متکی به دولت انگلیس، در فلسطین شده، از طرف علمای نجف است؛ قبل از هزار و نهصد و چهل و هفت که حکومت غاصب صهیونیستی تشکیل بشود. از آنوقتی که مهاجرتها شروع شد و یهودیها را میبردند و وارد فلسطین میکردند و سلاح هم مخفیانه میبردند برای روز موعود خودشان، از آن روز، علمای نجف و مراجع بزرگ، نامهنگاریهایشان، اعتراضهایشان را -که الان هست- کردند؛ درحالیکه دنیای اسلام غالباً خبری نداشتند. این، روحانیت شیعه است؛ بهروز بودن، به نیازهای روز پاسخ دادن.
در قضیهی ملی شدن صنعت نفت همینجور، در قضیهی انقلاب اسلامی هم که خوب، همه میدانند و همه به چشم مشاهده کردند. این کاری که انجام گرفت؛ تبدیل حکومت موروثیِ سلطنتی ریشه دارِ تاریخی، به حکومت مردمیِ محض؛ تبدیل حکومت سکولار ضد دینِ معاند با دین، به حکومت اسلامی، به وسیلهی علمای دین انجام گرفت؛ به وسیله و با رهبری یک مرجع دینی بزرگ انجام گرفت. اگر امام راحل و آن عزم راسخ نمیبود، هیچ گروه روشنفکریای، هیچ گروه صنفیای، امکان نداشت که بتوانند آن دستگاه را تکان بدهند. روحانیت اینجور بوده است.
آن چیزی که مایهی افتخار روحانیت است، این است که در مقابل آن شأن والا، این مسئولیت سنگین را در طول تاریخ طولانی خود همواره حفظ کرده است. حالا مواردی ممکن است وجود داشته باشد و وجود دارد که کسانی بودهاند که عمل نکردند، یا خوب عمل نکردند، یا بد عمل کردند؛ لکن جریان کلی این است که عرض کردم. در همهی برهههای تاریخی میتوان نمونهها و نشانههای این را به دست داد.
حالا ما امروز وارث این روحانیت هستیم. امروز ما وارث این سلسلهی طولانی و عظیم هستیم. من یک وقتی این را خدمت امام هم عرض کردم و عقیدهی راسخ من است که پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، برخاسته از پشتوانهی وجههی عمیقِ مردمی تاریخی علما بود؛ یعنی اینجور نبود که در یک برههی از زمان، شخص امام یا علمای مشترک در امر نهضت، مردم را حرکت دادند؛ نه، ریشهی این کار مربوط به تاریخ روحانیت است. سرمایهای که آنها همینطور ذرهذره ذخیره کردند، یک سد عظیمی پر شد؛ ناگهان از این استفاده شد برای یک کار عظیم؛ بزرگترین تحول تاریخی در ایران که تشکیل حکومت اسلامی و تبدیل حکومت استبدادی به حکومت مردمی است.
چرا علما این وجهه را داشتند؟ چرا پیدا کردند؟ به خاطر علم و پارسایی. ما باید این را فراموش نکنیم؛ هم باید علم را خودمان تأمین کنیم؛ عالم باشیم، هم باید پارسائیمان را تأمین کنیم. این لازمهی توفیقات آیندهی روحانیت است. دنیا که در زمان ما تمام نمیشود.
بعد از این هم دنیای اسلام، عالم تشیع، کشور عزیز خودمان، نیازهایی خواهد داشت؛ مشکلاتی خواهد داشت؛ مسائلی خواهد داشت که باید این عنصر مؤثر، یعنی عنصر روحانیت، بتواند گرهگشائی کند. باید این ذخیره را ما هر چه ممکن است، بیشتر کنیم؛ نباید این ذخیره از بین برود. من حالا به شما طلبههای جوان عرض میکنم که خودتان را آنچنان بیارایید و بسازید که این بنیهی قوی علم و پارسایی بتواند این بار سنگین را در آینده تحمل کند. ما بعد از این به علمای بزرگ، علمای مجاهد فی سبیل الله، علمای روشنبین و روشنفکر، علمای آگاه از نقاط آسیب دنیای اسلام و عالم تشیع نیاز داریم. شماها باید این نیاز بزرگ را تأمین کنید؛ شما آن علما هستید. آنهایی که باید این ستونهای محکم را تشکیل بدهند که این بنای استوار و مرصوص را بر روی دوش خود حمل کنند، شمایید؛ شما طلاب و فضلای جوان.
دو سه نکته در باب روحانیت عرض بکنم، بعد وارد مقولهی بعدی بشویم. یکی از نکات این است که امروز روحانیت با حکومت همسوست. این یک نعمت است؛ یک نعمت بزرگ. آن کسانی که دوران ناهمسویی روحانیت را با حکومت ندیدند، نمیتوانند بفهمند چقدر این نعمت، بزرگ و باعظمت است. این نعمت را ما باید قدر بدانیم و تبدیل به نقمت نکنیم. میشود این نعمت را به نقمت تبدیل کرد. چگونه به نقمت تبدیل میشود؟
اولًا اگر استقلال حوزهها سلب بشود. حوزههای دینی ما و روحانیت ما اگر دولتی بشوند، این نعمت به نقمت تبدیل میشود. این حرف را از این باب میزنم که میبینم هنوز هم بعد از این که بارها بنده این مطلب را تکرار کردهام، بعضی جاها، بعضی از مراکز، این حرف را میزنند که آقا جدائی روحانیون از حکومت متعلق به آن روز بود؛ امروز دیگر معنی ندارد؛ امروز حکومت، حکومت دینی است، روحانیت هم باید جزو حکومت باشد. نه، من میخواهم تأکید بکنم اگر روحانیت جزو تشکیلات حکومتی شد، این نعمت بدون تردید به نقمت تبدیل خواهد شد. البته نمیگوییم روحانیت و حوزههای علمیه با حکومت تعامل نداشته باشند؛ چرا، اینکه لازم است. انواع و اقسام تعاملها را میشود تعریف کنند و داشته باشند. الان هم مقداری هست و بیشتر از این هم میتواند بشود؛ لیکن روحانیت باید استقلال خودش را حفظ کند. روحانیت مرشد است. روحانیت راهنماست. روحانیت آنجایی که لازم است، منتقد است؛ البته منتقد دلسوز، منتقد غیر مدعی. بنابراین استقلال روحانیت باید محفوظ بماند. این یکی از چیزهایی است که اگر ملاحظه نکنیم، این نعمت، نقمت میشود.
یکی از چیزهایی که این نعمت را نقمت میکند، عبارت است از غفلتِ ناشی از عافیت. عافیت خیلی چیز خوبی است؛ اما گاهی غفلت میآورد. دیدید این جادههائی که صاف و هموار است و هیچ پیچ و خمی ندارد، موجب میشود که رانندهها بخصوص وقتی خستهاند، در این جادهها خوابشان ببرد؛ لذا میگویند تصادف در جادههائی که مستقیم است و هیچ پیچ و خم ندارد، بیشتر اتفاق میافتد تا جادههای پرپیچ و خم. حالا یک جادهی صاف و همواری است، خوابمان نبرد؛ غفلت پیدا نکنیم؛ غفلتِ ناشی از عافیت، غفلت از خطرات. همواره خطراتی از لحاظ اعتقادات و تهاجمهای اعتقادی، متوجه دین و اهل دین بوده است و امروز یک خطرات جدیدی هم اضافه شده است. بعضیها با دولت اسلامی و حکومت اسلامی بدند، لذا به اسلام به خاطر انگیزهی سیاسی حمله میکنند. با تشیع بدند، به خاطر اینکه حکومت شیعه بر سرِ کار است، به تشیع حمله میکنند؛ ولی با تشیع فینفسه کاری ندارند؛ چون این حکومت، حکومت شیعه است، الان دستگاههای صهیونیستی و دستگاههای امریکایی اینجورند. امریکاییها با اسلام بماهو یک دین، با تشیع بماهو یک مذهب، مخالفتی ندارند. آن چیزی برای آنها مهم است که به منافعشان ضربه بزند. امروز یک حکومت اسلامی اینجا تشکیل شده است و میخواهند به اسلام ضربه بزنند؛ میخواهند با اسلام دشمنی بکنند، برای اینکه به این حکومت ضربه بزنند. یک عده هم عین همین احساس را نسبت به تشیع دارند. به تشیع ضربه میزنند، برای اینکه به این حکومت ضربه بزنند. اینها خطرات جدید است. این خطرها قبل از تشکیل حکومت اسلامی، قهراً نبود. باید روحانیت از اینگونه خطرات غفلت نکند.
یک نکتهی دیگر در باب روحانیت این است که روحانیت، عرصهی حضورش، عرصهی زندگی مردم بود، که مظهر آن عبارت بود از مسجد، منبر و محراب. آیا امروز روحانیت باید عرصهی حضور خود را عوض کند؟ یعنی بجای منبر و مسجد و محراب، مثلًا برود سراغ اداره، تشکیلات، سازمان، رادیو، تلویزیون؛ یعنی آن عرصهای را که در طول زمان در آنها حضور داشته، با مردم مواجه بوده، رها کند و عرصهی حضور خود را تبدیل کند یا نه، از این موقعیت استفاده کند و عرصهی حضور خود را توسعه بدهد.
مسجد را نباید رها کرد، محراب را نباید رها کرد، منبر تدریس را نباید رها کرد، منبر موعظه و نصیحت و تبیین را نباید رها کرد؛ منتها در گذشته این فضا محدود بود به محیط یک مسجد، امروز محیط تلویزیون هم به آن اضافه شده، چه بهتر؛ محیط اداره و دستگاه نظامی و دستگاه غیر نظامی به او اضافه شده، چه بهتر؛ این را نباید رها کرد. اشتباه است اگر ما بشنویم، ببینیم که مساجد از روحانیون خالی است، یا عالمی پیشنماز مسجد است و همیشه یک ساعت دیرتر از وقت به محل نماز میرسد! من مواردی از نمونههای این کار را در تهران شنیدهام؛ گزارش دارم. شاید در مشهد هم باشد. این، نباید اتفاق بیفتد. مسجد پایگاه است؛ یک پایگاه اصلی است و مواجههی روبهرو با مردم که منبر ما است، یک شیء بینظیر است و هیچ مواجههی تلویزیونی و رادیوئی و ماهوارهای و اینترنتی را نمیشود با این مواجهه مقایسه کرد، که انسان بنشیند در مقابل مستمع؛ چشم به چشم، نَفَس به نَفَس حرف بزند. این را نباید از دست داد؛ خیلی چیز مهم و لازمی است. آن هم البته اضافه بشود.
یک نکتهی دیگر دربارهی روحانیت این است که روحانیت، وظائفش تداوم وظائف پیامبران است؛ استمرار وظیفهی پیغمبر اکرم است. امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام در نهجالبلاغه دربارهی پیغمبر میفرماید: «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَد أَحکَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحمَی مَوَاسِمَه»؛ طبیب دوارِ به طب است. طب خود را به همه جا میبَرد، به همه جا میرساند؛ با ابزارهای آماده، مرهمها را آماده کرده است. نیشترها و داغکنها را هم -«مواسم» که زخم را داغ میکردند آخر الدّواء الکیّ داغ کردن زخم به وسیلهی «میسم» یا «موسم» انجام میگیرد که «مواسم» جمعش است- آماده دارد؛ داغ کرده، که آنجایی که لازم است، بزند؛ بچسباند روی زخمی که باید داغ کرد؛ مرهم هم دارد. هم مرهم دارد، هم آن وسیله را دارد. روحانیت هم هر دوی اینها را باید داشته باشد؛ هم مرهم بنهید، هم آنجا که لازم است، مواسم را به کار بگیرید. مواسم کجا باید به کار گرفته بشود؟ در مبارزهی با بدعتها، در مبارزهی با خرافات، در مبارزهی با ضلالتها؛ نمیشود نشست تماشا کرد. روحانیت باید با بعضی از این بساطهای مریدپروریِ دغلکارانه و دروغپردازانه برخورد کند؛ منتها برخورد که میگویم، معنایش مشت زدن و سینه به سینه شدن نیست؛ مراد فحاشی کردن، عصبانیت بر روی منبر، آنجایی که مخاطبی هم وجود ندارد، نیست -حالا بعد عرض خواهم کرد؛ با روش خود- اما اصل این حالت باید باشد. زمان مرحوم آقای حاج شیخ مجتبی قزوینی رضواناللهعلیه، که گفتم آن خصوصیت را داشت، شیخ بیچارهای در مشهد پیدا شد و مدعی بود که «اذا جاء نصرالله و الفتح» من هستم! -دوستانی که آنوقت در مشهد تشریف داشتند، همه میدانند به چه کسی اشاره میکنم- مرحوم حاج شیخ مجتبی او را خواست -حالا من گمانم این است یا شاید شنیدهام؛ اما در ذهنم این است که من خودم هم در آن مجلس بودم- و با او با تندی صحبت کردند؛ با اینکه او از شاگردها و از نزدیکان ایشان بود؛ از همنحلههای فکری ایشان بود، ایشان اغماض نکردند. با بعضیهای دیگر هم همینطور بود برخوردشان و ما دیده بودیم. بزرگان برخوردهای بیاغماض داشتند.
یک نکتهی دیگری که باید عرض بکنم این است که روحانیت باید به سلاح روز مجهز شود؛ و الّا شکست میخورد. همچنانی که اگر یک لشگر در جنگ نظامی به سلاح روز مجهز نباشد، شکست خواهد خورد. قشون ایران در آن جنگ عظیم با روسها، چون وسائل روسها را نداشتند -آن توپخانه و آن امکانات نظامی و آتش جنگی را نداشتند- شکست خوردند که منجر شد به آن قراردادهای ننگین قاجاریه در مقابل روس تزاری. ما هم همینگونه هستیم. اگر با سلاح روز مجهز نباشید، شکست خواهید خورد.
سلاح روز چیست؟ ذهن فقط نرود به سمت ماهواره و اینترنت؛ نه، سلاحهای نرمافزاری بسیار مهمتر از سلاحهای سختافزاری است؛ مایه و محتوا مهم است. من این را عرض بکنم که ذهنیت امروز بشر در دنیا، ذهنیت عقلگرائی تجربی است. عقلگرائی تجربی یعنی چه؟ یعنی استدلالخواهی برای هر مدعائی، آن هم در محدودهی تجربهی بشری. استدلال میخواهد؛ آن هم استدلال منطبق با تجارب بشری. بدون این، ذهنیت بشرِ امروز قبول نمیکند. جامعهی متدینین و متعبدین را کنار بگذارید. جریان عمومی ذهن بشر، امروز این است. خوب، شما میخواهید با این مواجه بشوید. البته دو کار باید انجام بگیرد:
یکی اینکه خود این جزمیتی که این ذهنیت دارد، این جزمیت بایستی بشکند. این که ما هر چیزی را که با عقل تجربی تطبیق نکند، ما قبول نمیکنیم، یک جزمیت غلط و غیرعلمی و غیرمنطقی است. یکی از کارها این است که اول باید این را شکست. دستگاه روحانیت، دستگاه تبلیغ دین، باید ابزار شکستن این جزمیت را داشته باشد؛ با برهان، با استدلال ثابت کند که عقل، آن هم عقل تجربی، مگر چقدر گسترش و گنجایش دارد که بتواند همهی مسائل را بفهمد و تصدیق کند تا ما بتوانیم همهی مدعاهای دینی و شریعت را با آن تطبیق کنیم.
ثانیاً در موارد مدعاهای دینی خود ما؛ چه در باب معارف، چه در باب احکام، تا آنجایی که ممکن است، اینها را با استدلال بیان کنیم و دائماً نگوییم تعبد، تعبد. تعبد درست است و لازم است؛ اما آن کسی که شما نتوانستید او را قانع کنید به اینکه باید متعبد باشد، نمیشود که از هدایت او دست کشید؛ باید استدلال داشته باشید. امروز در بسیاری از مسائل شریعتِ ما، در مسائل فقهیِ ما، جای این استدلالها خالی است. میتوان استدلالهای توجیهیِ خیلی خوب فراهم کرد؛ مشکل هم نیست، اما کار لازم دارد؛ تلاش لازم دارد. روحانیِ امروز باید خودش را به این مطالب مجهز کند.
شما نگاه کنید به مرحوم شهید مطهری که با ذهنیت و عقلانیت علمی کاری کرد که در آن روزگار -در روزگار طاغوت، در روزگار عریانی زنان، در روزگار تسلط نظری و عملی بیبندوباری زنان- ایشان کتاب «حجاب» را نوشت و در مجلهی آن روز چاپ کرد؛ به قدری مستدل بود که آنها جرئت نکردند از ادامهی چاپ، مقاله به مقاله و شماره به شمارهی این کتاب، اجتناب کنند؛ دیدند مورد سئوال قرار میگیرند. او شجاعانه وارد میدان شد. یک نفر یک مقاله ضد حجاب نوشت، ایشان در جوابش مقالهای نوشتند و به همان مجله -مجله زن روز آن زمان- فرستادند و گفتند این را چاپ کن. او هم به خیال اینکه حالا یک آخوند چیزی نوشته، گفت چاپ میکنیم؛ طوری نمیشود. چاپ کرد. آنوقت مواجههی این سلاح پولادین خدشهناپذیر با آن اسلحهی کُندِ آسیبپذیر، طرف مقابلِ او را از بین برد. چند شماره همینطور رد و بدل کردند؛ اتفاقاً آن بنده خدائی هم که آن مقالات را مینوشت، وسط کار مُرد! و مقالاتش ادامه پیدا نکرد. مرحوم مطهری گفت من ادامه میدهم و نوشت و مجلهی زن روز مجبور شد چاپ کند؛ چون مورد سئوال قرار میگرفت که چرا چاپ نمیکنید؛ و این کتاب حجاب که ایشان نوشتند، تولید شد. ببینید در مسألهی حجاب، در مسألهی حقوق زن، در مسألهی نگاه به زن و مرد در اسلام، یک مرد متفکر و عالم، با قاطعیت وارد میشود و اینگونه حرف میزند. پس میتوان مجهز شد و وارد شد.
حوزه یک مقولهای است که مسائل خاص خود را دارد؛ به او باید جداگانه توجه کرد. به نظر من حوزه یک هویت بینظیر است. حوزهی علمیهای که در شیعه وجود دارد، به این شکل یک چیز بینظیر و بدیعی است.
در اینجا علم و دین و پارسایی با همدیگر جمع میشود. البته محور بحث من در باب حوزه، طلبه است. معتقدم در حوزه، اصل طلبه است. مدرس، برای طلبه است که طلبه را تربیت کند و او را تبدیل کند به عالم، فقیه، حکیم و مرجع تقلید. طلبه برای مدرس نیست؛ طلبه برای مرجع تقلید نیست؛ طلبه برای علمای بزرگ نیست. عالم بزرگ برای تربیت طلبه است. البته عالم بزرگ، کارهای دیگر هم دارد؛ افتاء هم میکند برای مردم؛ اما در نسبتِ حوزهای که نگاه میکنیم، محور طلبه است؛ اصل طلبه است. همه خدمتدِهان به طلبه هستند تا این نهال ببالد، پرورش پیدا کند و ثمر بدهد. اینجا علم و دین و پارسایی هر سه جمع شدهاند. نشاط جوانان -طلبه بانشاط است؛ اهل تحرک- همراه با پارسایی پیران. این چیزی که در محیط طلبگی ما هست، این است. زندگی فقیران، عزت نفس توانگران. زندگی، زندگی فقرآمیز؛ آنوقت هم اینجور بود، حالا هم اینجور است. البته آنوقت بدتر از حالا بود؛ این را به شما عرض بکنم.
من آنچه را که راجع به معیشت طلاب و زندگی طلاب، چه در اینجا و چه در قم گفته شده است، میدانم؛ دلم هم خون است؛ این را دوستان نزدیک میدانند. دنبال این هستیم که بلکه بشود یک کاری کرد؛ منتها این را هم به شما طلبهها بگویم که وضع شما در امروز با آن وضعی که در آن زمانها بین طلاب بود، واقعاً قابل مقایسه نیست؛ خیلی فرق دارد. آن روز خیلی بدتر بود؛ ولی الان هم همانطور است؛ الان هم این مشکلات وجود دارد. دیروز در جمع دانشجویان، دانشجوئی به عنوان شِکوه گفت آن پولی که در دانشگاه به دانشجوی متأهل داده میشود، کمتر از پول کارگر است. من آنجا چیزی نگفتم، اما در دلم گفتم: بندهی خدا، بیا طلبهی حوزهی علمیه را تماشا کن، تا خوشحال بشوی که حقوقت خیلی زیاد است!
یکی از خصوصیات حوزه -که میگویم یک موجود کمنظیری است- مسألهی جمع بین احترام و عشق به استاد، همراه با آزادی گستاخانهی در مقابل استاد است. هیچ جا چنین چیزی ما نداریم. در آموزشهای جدیدی که از اروپا برای ما رسیده، شاگردهائی پیدا شدهاند که با چاقو شکم استادهای خودشان را دریدهاند و آنها را کُشتهاند! در حوزهی علمیه -در طول تاریخ نگاه کنید- شاگرد در مقابل استاد، هم خاضع است، هم دوستدار اوست؛ عشق میورزد به استاد؛ اما درعینحال همین شاگرد خاضعِ دوستدار استاد، در درس اگر ببیند استاد یک مطلبی گفت که اشکال دارد، با صدای بلند بنا میکند به استاد اشکال کردن. نه استاد بدش میآید، نه دیگران بدشان میآید؛ گاهی هم تندی میکنند با هم. در درسِ امام رضواناللهتعالیعلیه، مرحوم حاجآقا مصطفی فرزند بزرگ ایشان شرکت میکرد و غالباً اشکال میکرد؛ اغلب اشکالهایی که مرحوم آقامصطفی میکرد، با صدای بلند و با لحن تند بود؛ طوری بود که گاهی امام عصبانی میشد و فریاد میزد: ساکت! پسرش هم بود؛ محبت فیمابینشان غیر از محبت استاد شاگردی، محبت پدر پسری بود؛ عاشقانه بود. هم پدر آن پسر را خیلی دوست میداشت؛ هم پسر عاشق آن پدر بود؛ بنده از نزدیک آشنا بودم؛ میدانستم. این، وضع حوزهی علمیه است. این را هیچ جای دیگر نداریم که شاگرد با این گستاخی، با این آزادی، در مقابل استاد حرف بزند.
یکی دیگر از خصوصیاتی که در حوزههای علمیه بود و الان شاید به آن شدت نباشد، همزمانیِ تعلیم و تدریس است. طلبه از همان اوایل طلبگی، تدریس را هم شروع میکرد. «سیوطی» میخواندیم، «أنموذج» درس میدادیم؛ طلبه «شرح لمعه» میخواند، «مغنی» و «مطوّل» درس میدهد. این همزمانیِ تعلم و تعلیم، خیلی چیز خوبی است. الان هم به نظر من در این مدارسِ برنامهدار جدیدی که پیدا شده است، خوب است این کار باب بشود اگر نیست. طلبهای که در یک رتبهای دارد درس میخواند، بتواند رتبهی پایینتر را در همان مدرسه درس بدهد. این روح زایندگی فکری و علمی را در طلبه زنده میکند؛ این از خصوصیات حوزههای علمیه است.
در باب حوزه آنچه که مهم است، مسألهی تحولات صحیح در حوزه است. من دیروز در جمع دانشجوها هم راجع به تحول صحبت کردم؛ به شما هم میخواهم همین را بگویم. تحول، سنت آفرینش الهی است. اینکه ما اینطوری میخواندیم و این را میخواندیم، پس باید باشد، این منطق نیست. باید نگاه کنیم ببینیم چی لازم است. امروز طلبهی ما چیزهایی لازم دارد که طلبهی پنجاه سال قبل، به طریق اولی صد سال قبل، اینها را اصلا لازم نداشت. اگر بنا باشد طلبه به همهی این چیزهایی که لازم دارد برسد، پس نمیتواند به متونی اکتفا بکند که در این متون زوائد هست. باید متون را خلاصه کرد؛ باید فرموله کرد؛ قدرت تحقیق و تعمق را جور دیگری به طلبه داد. نه اینکه بخوانیم برای اینکه تشحیذ ذهن بشود، که میگفتند آقا فلان کتاب فایدهای ندارد، اما موجب تشحیذ ذهن است! خوب، تشحیذ ذهن را جور دیگری، با روشهای نو تحقق ببخشیم و تأمین کنیم، نه با این همه معطلیهای عجیب و غریب! پس تحول لازم است.
یک نکتهی دیگر دربارهی حوزههای علمیه که عرض کردیم محور آن به نظر من، طلبه است، این است که طلبه، جوان است؛ طلبه، قدر این جوانی را بداند. جوانهای عزیز! نگذارید یک ساعت از عمرتان و وقتتان تلف شود. گعدههای بیخودی، ولنگاریهای از دست دادن وقت، مشغول شدن به کارهای غیر مفید را بایستی با تمرین، با مراقبت خود -خویشمراقبتی- کنترل کنید. اینها قابل کنترل از بیرون نیست. باید نگذارید این عیوب در وجودتان راه پیدا کند. این، خیلی چیز مهمی است. وقتی که شما دارید؛ این سنین -فرض بفرمایید هجده سالگی تا سی سالگی مثلًا- جزو طلائیترین قطعات عمر انسان است. هر چه در این مدت یاد بگیرید، برای شما ذخیرهی دارای رویش خواهد شد، نه فقط ذخیرهای که بماند، بلکه با تأملِ عقل و فکر، با حرکت و کارکرد عقل و فکر، آنچه که ذخیره کردهاید، دائم رشد میکند؛ مطلبی که شما از کتابی خواندید و حفظ کردید، در ذهنتان قرار گرفت، این به مرور زمان، عناصر متناسب با خودش را به خود جذب میکند و ناگهان شما میبینید که یک نظریه، یک فکر بکر، به ذهنتان آمد. این، خیلی چیز مهمی است. هر چه میتوانید، در این برهه یاد بگیرید. کار را هم در این برهه میشود کرد. شیخ طوسی رضواناللهتعالیعلیه کتاب عظیم «تهذیب» را -که شرح مُقنعهی مفید است- در سنین حدود بیست و پنج سالگی یا کمتر از بیست و پنج سالگی شروع کرد به نوشتن! که هنوز مفید زنده بوده است. شیخ مفید متولد سیصد و هشتاد و پنج است؛ یعنی زمان وفات مفید، ایشان در حدود بیست و شش هفت سال سنش بوده است. وقتی ایشان تهذیب را که مستند سازی است -شرح به معنای مستند سازیِ مقنعهی مفید- شروع میکند، تا مبالغی از تهذیب را که میبینید، اسم مفید که میآید، «ادام الله ظلّه» و از این قبیل عبارات میآورد که نشان میدهد استادش زنده است. تهذیب، جزو کتب اربعهی عظیم شیعه است. بسیاری از بزرگان، آثار ماندگار علمیشان متعلق به دوران جوانی است. قدر این فرصت را بدانید.
حوزهی مشهد بالخصوص حوزهی مهمی است؛ حالا فرمودند جناب آقای طبسی و درست است. نه اینکه اینجا را مثل سایر حوزهها محسوب کنند؛ نه، اینجا تحقیقاً حوزهی دوم کشور است بعد از حوزهی قم. این حوزه از لحاظ عظمت، از لحاظ عمق، از لحاظ قدمت تاریخی، از لحاظ علمای بزرگی که در این حوزه بودهاند در همین دورههای نزدیک به ما، که ما از اساتید خودمان یاد و نام آنها و بعضی از آثارشان را میشنیدیم و قبورشان هست، حوزهی بسیار مهمی است. حالا جوار حضرت رضا که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، بقیهی خصوصیات هم همینطور. این حوزه در قدیم هم همینطور بوده است. در گذشتهی صدر اسلام، حوزههای شرق کشور، با حوزههای غرب کشور متفاوت بودند؛ یعنی در بغداد و کوفه و اینها حوزه بود، در طوس و سمرقند و نیشابور هم جداگانه حوزه بود. همان وقتی که فرض بفرمایید مرحوم کلینی در ری کتاب مینوشت و حدیث جمع میکرد، مرحوم عیاشی در سمرقند، کتاب مینوشت؛ شاگرد تربیت میکرد؛ حدیث جمع میکرد. حوزههای شرق اینگونه بوده است. حالا مرحوم کلینی را گفتم عمده در ری بوده، ولی شاید در بغداد بوده است و اینجا هم یکی از مراکز عمدهی حوزههای شرق کشور است؛ و این حوزه باید مغتنم شمرده بشود.
من توصیه میکنم نحلههای فکری و معرفتی در این حوزه کنار بیایند؛ اختلاف بین جریان طرفدار فلسفه و جریان ضد فلسفه، به هیچوجه چیز مناسبی نیست. بزرگانی هستند، بزرگانند؛ باعظمتند. چه کسی میتواند در عظمت حاج شیخ مجتبی قزوینی شک کند، یا در عظمت علامهی طباطبایی شک کند؟! مگر میشود؟ ایشان نحلهی فلسفی دارد، ایشان نحلهی ضد فلسفی دارد؛ هر دو هم بزرگند، هر دو هم ملّایند، هر دو هم در درجات عالی قداست و معنویتند. نمونهی همکاری و همفکری اینها، اظهار علاقهی مرحوم آقای حاج شیخ مجتبی به امام رضواناللهعلیه است؛ از لحاظ نگرش فکری و نحلهی فکری؛ درحالیکه نقطهی مقابل بودند. امام طرفدار عرفان محیالدینی و آن نحلهی فلسفی و عرفانی غلیظ، اما مرحوم حاج شیخ مجتبی در نقطهی مقابل بود. حاج شیخ مجتبی برای تجلیل امام از مشهد با عدهای از شاگردان -که جناب آقای طبسی و بعضیهای دیگر بودند- به قم رفتند؛ وقتی که ایشان در سال چهل و دو از زندان بیرون آمده بودند. بعد هم همیشه تا وقتی که حیات داشتند -تا اول سال چهل و شش که ایشان از دنیا رفتند- در جهت مبارزه و در جهت امام و تجلیل و ترویج امام، این مرد حرکت کرد. اینطوری باید زندگی کرد. دعوا کردن و دستبهیقه شدن و تحمل نکردن یکدیگر جزو کارهای بسیار مضر و غلط است. بزرگان ما هم اینجوری نبودند. مرحوم آقای معلم که جزو شاگردهای مرحوم حاج شیخ مجتبی و از شاگردهای مرحوم میرزای اصفهانی و مرحوم آقا سید موسی زرآبادی بود، جزو رفقای نزدیک امام بودند -که اواخر ایشان فوت کردند- و تا اواخر هم با امام ملاقات میکردند.
یک مسألهی دیگر دربارهی حوزه، مسألهی حوزه و سیاست است، که دیگر وقت نیست ادامه بدهم. تحلیل سیاسی، فهم سیاسی، جزو چیزهای لازمِ برای حوزه است.
معنویت و اخلاق، هویت اصلی حوزه است؛ درس اخلاق برای حوزه لازم است، درس تفسیر برای حوزه لازم است. حوزهی مشهد درس تفسیر ندارد. حالا شنیدم بعضی از فضلای جوان، جلسات غیرطلبگی برای تفسیر دارند؛ اما خود حوزه احتیاج دارد به درس تفسیر. به نظر من بزرگانی هستند که میتوانند کمک کنند.
بحث آخر، اشارهای به مسائل کلی کشور. ببینید عزیزان من! اینطور میشود گفت که ارزشهایی که امام منادی آنها بود؛ یعنی همان ارزشهایی که توانست این انقلاب و این انگیزه را به وجود بیاورد، آماج بزرگترین دشمنیها از سوی جناحهای مختلف بود؛ چه جناحهای خارجی -استعمارگرها- چه جناحهای داخلیای که با دین مسأله داشتند یا با روحانیت مسأله داشتند یا با خارجیها سَر و سِر داشتند؛ لذا همیشه در کمین بودند.
بعد از رحلت امام به خیال اینکه کار تمام شد، شروع کردند به تخریب این ارزشها؛ بعضیشان در حکومت هم به یک شکلی نفوذ کردند. البته رؤسای دولتهای ما در دورههای مختلف، بحمدالله مردمان صالحی بودند، لیکن در بدنه نفوذ کردند و ضربه هم زدند؛ این ارزشها را واقعاً تضعیف کردند. امروز در این دولت جدید، علیرغم همهی آن کارشکنیها، این ارزشها سخن اول و حرف و سکهی رائج شده است و چیزی است که دولت -شخص رئیسجمهور و بقیهی ارکان دولت- صریحاً، علناً به آن افتخار میکند. علت دشمنیهای استعمارگران با هر کسی که در داخل دشمنی میکنند، همین است. اگر با رئیسجمهور ما -امروز میبینید در دنیا تبلیغات علیه او خیلی زیاد است- دشمنی میکنند، به خاطر این است که او به این ارزشها بیمحابا و صریح، اظهار عشق و علاقه میکند. اگر نکند، اینقدر به او حمله نمیکنند. در داخل هم همینجور است؛ در داخل هم آن جناحهائی که با این ارزشها مخالفند، نگاه میکنند ببینند آنجایی که این ارزشها را بیش از همه پاس میدارد، کجاست؛ با آنجا مخالفت میکنند. اگر دو نفر باشند، یکی بیشتر پاس بدارد، یکی کمتر، اینها بیشترِ دشمنیشان را متوجه به آن کسی میکنند که بیشتر پاس میدارد. اگر لازم باشد، علیه او با آن کسی که یک درجه کمتر این ارزشها را پاس میدارد، حاضرند اتحاد و اتفاق هم بکنند! هر خط و حرکتی که علیه ارزشها باشد، اینها دوست میدارند؛ هر خط و حرکتی که علیه اصول ترسیم شدهی انقلاب باشد، اینها دوست میدارند. حالا شما مشاهده کنید این روزها اسم مذاکرهی با امریکا مطرح شده؛ چه خوشحالیای میکنند! در روزنامههاشان، در اظهاراتشان؛ خارجنشینهاشان یکجور، داخلنشینهاشان یکجور. خیال میکنند جمهوری اسلامی سیاست مستحکمِ منطقیِ صد درصد قابل دفاع خودش را عوض کرده؛ اشتباه میکنند. چه مذاکرهای با دولت مستکبر زورگوی توسعهطلب استثمارگر امریکا؛ آن هم در دورهی دولتمردان و دولتزنان کنونیاش؟! که در بیپروایی و گستاخی و بیادبی، روی همهی ماقبلیهای خودشان را سفید کردهاند. چه فرقی است بین هیتلر و بوش؟ او چه کار کرده است که اینان در گوانتانامو و در ابوغریب و در شهرهای گوناگون عراق نکردهاند؟
آنها از اینکه دولتی مستقل باشد و به خواستهها و اطماع آنها اعتنا نکند، عصبانی میشوند، که چرا گوش نمیکنید؟ مذاکرهی با این دولت، با منطق قوی مردود است.... . سیاست جمهوری اسلامی در عدم مذاکرهی با امریکا و در عدم ارتباط با امریکا، تا وقتی که شرائط این دولت استکبارگر شرائط کنونی است، همچنان به قوت خود باقی است.
پروردگارا! آنچه گفتیم و آنچه شنیدیم، برای خودت و در راه خودت قرار بده. پروردگارا! اگر در ما نیت صادقانهای در این گفتنها و شنیدنها میبینی، به فضل و کرمت از ما آن را قبول بفرما. پروردگارا! ما را سنگردار دین و مجاهد دین در همهی آنات و لحظات عمرمان قرار بده. پروردگارا! قلب مقدس ولیعصر ارواحنافداه را از ما راضی و خشنود کن؛ ما را جزو سربازان آن حضرت در حضور و غیبتش قرار بده. پروردگارا! روح مطهر و مقدس امام راحل و ارواح طیبهی شهدا را از ما راضی و خشنود کن. ما را دنبالهرو راه آنان قرار بده. زحمت خدمتگزاران و خدمت مسئولان را به کرمت قبول بفرما.
والسلامعلیکمورحمهاللهوبرکاته
منبع: نرم افزار حوزه و روحانیت - دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمى خامنهاى ص ۱۲۳۵
پیوند مرتبط: خبر دیدار در پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنهای