روشنی خورشید

فضایی جهت نشر بیانات، مصاحبه ها، پیام ها و آثار منتشر نشده رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای

روشنی خورشید

فضایی جهت نشر بیانات، مصاحبه ها، پیام ها و آثار منتشر نشده رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای

بخش‌هایی از بیانات منتشرنشده امام خامنه‌ای در دیدار علما و طلّاب استان قزوین - ۱۳۸۲/۹/۲۵

ثبت‌شده در جمعه، ۱۳ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۳۵ ب.ظ
بخش‌هایی از بیانات منتشرنشده امام خامنه‌ای در دیدار علما و طلّاب استان قزوین - ۱۳۸۲/۹/۲۵

یکی از دیدارهای ثابت حضرت امام خامنه‌ای در سفرهای استانی ایشان، دیدار با علما، طلاب و روحانیون آن استان بوده است که معمولا متن کامل این دسته از بیانات، به صورت رسمی منتشر نشده است. ««روشنی خورشید»» متن بیانات ایشان در دیدار با طلاب و روحانیون استان قزوین را منتشر می‌کند.

تاریخ: ۲۵ آذر ۱۳۸۲

شرح:

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

الحمدلله ربّ العالمین. و الصّلاه و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم محمّد و علی آله الأطیبین الأطهرین المنتجبین. سیّما بقیّه الله فی الأرضین.

هم جلسه برای بنده بسیار شیرین و پُرجاذبه است، هم مکان بسیار باعظمت و ارزنده است؛ در مجاورت مقابر شهیدان و بخصوص امامزادگان عالی‌مقام و علمای برجسته‌ای که در این‌جا دفن هستند، و در جمع علمای محترم و فضلای جوان و پُرنشاط شهر فرهنگی و علمی و دینیِ قزوین. برای من این یک پدیده‌ی بسیار شیرین و جذّاب است و به این خاطر خدا را شکر می‌کنم.

از جناب آقای «باریک‌بین» که این جلسه را تمهید کردند و از بقیه‌ی علمای محترم و شما جوانان عزیز و مسئولانی که تشریف دارند -چه نمایندگان مجلس، چه مسئولان استان- صمیمانه تشکّر می‌کنم. آقای «موسوی شالی» را هم که سال‌ها بود زیارتشان نکرده بودیم، این‌جا زیارتشان کردیم -رفیق دوران تبعیدِ ما که همین‌طور بی‌صدا و آرام این‌جا نشسته‌اند- مدّتی در ایرانشهر با ایشان تبعید بودیم. این هم برای ما نعمتی بود که ایشان این‌جا تشریف دارند.

برنامه‌هایی هم که اجرا شد، خوب بود. چون جلسه خصوصی و صمیمی و دوستانه است، عیبی ندارد بعضی نکات ریز را هم مطرح کنیم. این طلبه‌ی جوان و خوش صوت، قرآن خوبی خواندند. غالباً در جمع طلّاب، کسی که بتواند قرآن را صحیح و آهنگین و با صدای خوش بخواند، کم داریم. ایشان یکی از همان کم‌ها هستند که صدایشان خوب است؛ تریه‌های قرآنی را هم بلدند؛ تجویدشان هم الحمدلله خوب است. ما طلبه‌ها وقتی منبر می‌رویم، اگر بتوانیم ابتدا چند آیه با صوت بخوانیم، خیلی خوب است. چه اشکالی دارد قبل از خطبه یا بعد از خطبه و قبل از شروع صحبت، پنج شش آیه‌ی قرآن خوانده شود؟ البته با صوت خوب؛ نه آن‌طوری که مستمعین بگویند خدا کند امشب آقا این قسمت را یادش برود! طوری باشد که حقیقتاً شائق شوند. اگر این‌کار دنبال شود، فکر بسیار خوبی است. البته تلاوت قرآن مثل همه‌ی چیزهای دیگر، هم معلومات ویژه و هم تجربه و پختگیِ در این کار را می‌خواهد؛ همه‌ی کارها همین‌طور است؛ این‌ها را باید یاد گرفت. این‌طور نیست که ما چون طلبه هستیم، پس لابد همه چیزِ مربوط به قرآن‌خواندن را بلدیم؛ نه. قرآن‌خواندن هم موازین و قواعدی دارد؛ چه تجویدش، چه اختلاف قرائتش، چه لحنش. این‌ها را باید رعایت کرد.

... قزوین -همان‌طور که جناب آقای باریک‌بین فرمودند- یک نوکیسه‌ی علم نیست؛ یک منطقه‌ی کهن علمی است. امروز من اشاره کردم؛ وقتی «مَقْدِسی» هزار سال پیش در کتاب جغرافیایش می‌گوید قزوین مرکز فقه و فلسفه است، این خیلی مهمّ است. مَقْدِسی، فرد بی‌سوادی نبوده؛ مرد ملّایی بوده است؛ بیخودی مطلبی نمی‌گوید. جالب این‌جاست که دانش در بستر ذهن این منطقه، محدود به حدود کوتاه و کوچکی نبوده؛ فقه بوده است، کلام بوده است. نمونه‌اش همان «عبدالجلیل قزوینی» و کتاب «النّقض» است، که اگر این کتاب را ندیده‌اید، حتماً ببینید؛ بسیار فوق‌العاده است. بنده از دوره‌ی جوانی -قبل از آن‌که به قم بروم- در مشهد با این کتاب انس پیدا کردم؛ نثر فارسیِ بسیار شیوای کهن با مضمونی عالی دارد. آن روز یک نفر ناصبی کتابی می‌نویسد به نام «بعض فواضح الرّوافض» -که لطف کرده و همه‌ی فواضح ما را ننوشته! - علمای آن عصر جمع می‌شوند و می‌گویند اگر کسی بتواند به این کتاب جواب بدهد، او عبدالجلیل قزوینی است. سراغ عبدالجلیل قزوینی می‌روند و او برمی‌دارد کتابی می‌نویسد که به گمانم ششصد، هفتصد صفحه است. مرحوم «محدّث ارموی» این کتاب را آن‌وقت چاپ کرده بود و بنده آن را دارم. این چیزِ کوچکی نیست. اگر کسی در یک دوره‌ی نیاز بتواند کتابی با این حجم بنویسد؛ آن هم در شهری که همه‌ی مردم آن شیعه نبودند -شوافع و احناف هم وجود داشتند و شیعیان زیر فشار بودند- نشان‌دهنده‌ی عمق ریشه‌ی علمی و اعتقادی در این منطقه است. وقتی من گذشته‌های شهرها را بیان می‌کنم، برای این نیست که غرور کاذبی به ما دست دهد -«من آنم که رستم بود پهلوان»! - برای این است که ما بفهمیم این شهر بی‌بُته نیست؛ فرهنگی که بر این شهر حاکم است، بی‌ریشه نیست؛ ریشه‌دار است. قیمت‌گذاری روی عنصر فرهنگی در این شهر باید بر این اساس صورت گیرد. فقه بوده است، کلام بوده است، فلسفه بوده است، شعر بوده است؛ شعرای قزوین هم که خیلی زیادند. «واعظ قزوینی» -که واقعاً واعظ بوده و منبر می‌رفته- شعرش جزو اشعار درجه‌ی یک سبک هندی است که در دوره‌ی صفویه رایج بوده است. این شوخی نیست. در بین علما، البته ما شاعر داشته‌ایم؛ اما شعرشان علمایی بوده است؛ شعرِ شاعرانه‌ی هنرمندانه‌ی بسیار ظریف و مرصّع نبوده است؛ مثل فلزی که روی آن نگین بگذارند و آن را ترصیع کنند. شعر واعظ قزوینی از این قبیل است. شاعر، هنرمند، واعظ، فقیه، طبیب، داروساز، ریاضیدان؛ این‌ها همه در گذشته‌ی این‌جا ذکر شده است. «میرعمادِ» سلطانِ خطّ نستعلیق در ایران هم قزوینی است.

امروز اگر کسی بخواهد اسم قزوینی‌های برجسته را بیاورد، شاید یک منبر طولانیِ دو سه ساعته لازم داشته باشد! این، ریشه‌ی فرهنگی و بستر فرهنگیِ این‌جاست؛ شما این‌جا تحصیل می‌کنید. در زمان ما هم بزرگانی بودند. فضلای قم تابستان به این‌جا می‌آمدند و پیش مرحوم آقای «حاج میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی» می‌ماندند و فلسفه می‌خواندند. مرحوم آقا مصطفی، فرزند امام رضوان‌الله‌علیهما دو سال به این‌جا آمد. همین آقای «آقا جلال آشتیانی» که در مشهد است، دو سه سال تابستان به قزوین آمد؛ فقط برای درس مرحوم حاج میرزا ابوالحسن قزوینی. از افراد فاضل و برجسته، دیگرانی هم بودند که این کار را می‌کردند. مرحوم رفیعی قزوینی کسی بود که از قم فضلای فلسفه‌دان را به این‌جا جذب می‌کرد. تهران هم می‌آمد و درس می‌گفت. بنده هم در تهران دو سه جلسه به درس فقه و اسفار ایشان رفته و آن بیان رسای عجیب و فوق‌العاده را دیده بودم. در مشهد هم آن دو نفر عالِم بزرگ را داشتیم(۱) . این‌ها برجستگان قزوینند. تا زمان ما هم الحمدلله بقیه‌السّلفِ آن‌ها بوده‌اند. همین دو قُل برادر بزرگواری که من امروز از آن‌ها اسم آوردم -مرحوم ملّا صالح و ملّا محمّدتقی شهید ثالث- جزو برجستگانند. آن‌ها فقیه بودند. عدّه‌ای از روی خباثت و عناد نگذاشتند نام علمایی که در کار علمیِ خود انگیزه‌ی سیاسی هم داشتند، مطرح شود؛ این دو برادر از این قبیل علما بودند. این‌ها به پادشاه وقت گفته بودند حکومت تو باید تابع نظر ولی‌فقیه باشد. این‌ها انگیزه‌های سیاسی است. می‌خواستند این علما را در انزوا قرار دهند. از اوّلِ انقلاب تا کنون همین‌طور بوده است.

من در پرانتز، این خاطره را برای شما نقل کنم. امام در ماه‌های اوّلِ ورودشان به قم هر روز سخنرانی داشتند. من و مرحوم شهید هاشمی‌نژاد -که از مشهد آمده بود- برای کاری می‌خواستیم خدمت امام برویم. وقتی رسیدیم، دیدیم امام مشغول سخنرانی هستند؛ بلندگو هم سخنان ایشان را پخش می‌کرد. ما رفتیم در حیاط بغلی نشستیم تا فرمایش امام تمام شود و بعد خدمت ایشان برویم. ایشان در صحبت‌های خود به‌طور مطلق تجلیل فراوانی از روحانیت کردند. ما می‌دانستیم امام به‌طور مطلق از روحانیت دفاع نمی‌کنند. بعضی از این روحانیون اگر دستشان می‌رسید، می‌خواستند سرِ امام را بالای دار ببینند! به‌خاطر علاقه‌ی به امام، به خون ما هم تشنه بودند. یک خرده اوقاتم تلخ شد و به حاج احمد آقا گفتم: «به امام بگو می‌دانید در مدّت نبودن شما بعضی از این آقایان چه بر سرِ ما آوردند که حالا این‌طور تعریف می‌کنید؟» گفت: «خودتان بگویید.» شاید قبلاً این کار را تجربه کرده بود و جواب امام را شنیده بود. ما خدمت امام رفتیم و حرفمان را زدیم؛ بعد من گفتم: «آقا! شما این‌طور به‌طور مطلق از روحانیت دفاع می‌کنید؛ همه‌ی این‌ها که آدم‌های مطلوب شما نیستند.» ایشان گفتند: «مگر من نمی‌دانم؟ من نگاه می‌کنم به کسانی که امروز روحانیت را تخریب می‌کنند. آن‌ها که روحانیت را تخریب می‌کنند، نمی‌خواهند بدها را تخریب کنند؛ می‌خواهند امثال شما را تخریب کنند؛ می‌خواهند زیر پای روحانیتی را که در خطّ انقلاب است، بزنند؛ منتها به‌طور مطلق از روحانیت اسم می‌آورند و تخریب می‌کنند.» هنوز بنی‌صدر رئیس‌جمهور نشده بود. همین کسانی که الان دُم درآورده‌اند، آن‌وقت جنجال می‌کردند و روزنامه‌ی میزان داشتند و هرچه می‌خواستند، علیه انقلاب و امام و روحانیت و اسلامِ به تعبیر امام «ناب» می‌نوشتند. گفتند این‌ها با امثال شما دشمنند، و الّا به آخوندی که در گوشه‌ای نشسته، کاری به کار این‌ها ندارد، سرش را هم بلند نمی‌کند، نه به خیرشان، نه به شرشان، نه این‌که چه کار کردید، نه این‌که چه‌کار می‌خواهید بکنید، توجّهی ندارد، کاری ندارند. آن‌ها با امثال شما که در صحنه هستید، ایده و فکر و نشاط دارید و می‌خواهید کار بزرگی انجام دهید، بد هستند. من آن‌ها را می‌کوبم. هوشمندیِ انسان بزرگ‌تر از زمانِ خودش این‌جاست. آن‌وقت ما به اصطلاح طلبه‌های روشنفکر بودیم، اما این نکته را نمی‌فهمیدیم؛ ولی آن پیرمرد هشتاد ساله این نکته را می‌فهمید.

الان هم همان‌طور است. الان هم با عناوین مختلف، علیه روحانیت حرف زده می‌شود؛ اما کدام روحانیت؟ روحانیتی که تسلیم امواج استکبارخواسته، بشود، با او بدند؟ نه، او را تشویق هم می‌کنند. روحانی‌ای که کنار بکشد و هیچ اعتنایی به امور مسلمین نداشته باشد -درست نقطه‌ی مقابل «یهتمّ بامور المسلمین» ی که از ما خواستند، باشد- به او کاری ندارند. با روحانی‌ای بدند که وارد صحنه‌ی سیاست و امور اجتماعی می‌شود؛ ایده و فکر و حرف دارد؛ برای این نظام و این کشور، آینده و افقی ترسیم کرده و می‌خواهد در این راه حرکت کند و عمده‌ی انگیزه‌اش هم -حالا نمی‌گوییم همه‌ی انگیزه‌اش- دین است. زمان ملّا صالح و ملّا محمّدتقی هم همین‌طور بود، و الّا مگر در ایران عالِم کم بود؟ مگر فقط این‌ها باید با اخباری‌ها یک‌بار بجنگند، با شیخی‌ها یک‌بار بجنگند، با بابی‌ها یک‌بار بجنگند؟ پدرشان (۲) با مرحوم صاحب «حدائق» مباحثه می‌کرد؛ خودشان با شیخی‌ها و بابی‌ها مباحثه می‌کردند؛ آخرش هم به شهادت این برادر منتهی شد؛ شهید ثالث. چند سال پیش چند جلد کتاب فقهی از مرحوم ملّا صالح درآمد به نام «موسوعه البرغانی»؛ نمی‌دانم ادامه‌ی آن را چاپ نکردند، یا چاپ کردند اما برای ما نفرستادند. کتابِ خیلی خوبی است. ایشان جزو شاگردان مع‌الواسطه‌ی «وحید بهبهانی» است. شما -چه برادرانی که قزوینی هستید و چه کسانی که احیاناً از بیرونِ قزوین به این‌جا آمده‌اید و تعدادتان هم زیاد نیست- با توجّه به این فضا و هندسه‌ی فرهنگیِ تاریخی در این شهر کار کنید و بکوشید این شهر را به همان اعتلای علمی که در قرون گذشته داشته، برسانید.

اوّلین وظیفه‌ی طلبه‌ی ما، درس خواندن و عالِم شدن است. در این‌جا مراد من از علم، علم حوزه‌ای است؛ یعنی فقه، فلسفه، کلام، اصول و چیزهایی که به این‌ها مربوط است و پایه و مقدمه‌ی این‌هاست. امروز به آقای باریک‌بین عرض می‌کردم -البته خود ایشان هم می‌دانستند- مرحوم آقا سید عباس ابوترابی رحمه‌الله‌علیه یکی از فضلای معقولی بود. ایشان در فلسفه استاد بود، اما هیچ تظاهری نداشت. شاید همه خیال می‌کردند ایشان فقط فقیه است؛ نه، ایشان جزو شاگردان ممتاز مرحوم آقای «طباطبایی» بود. هم ایشان و هم مرحوم «اویسی» با هم در آن جلسه‌ی مخصوص آقای طباطبایی که شب‌های پنج‌شنبه و جمعه برگزار می‌شد، شرکت می‌کردند. جلسه‌ای داشتند که فضلا در آن شرکت می‌کردند. مرحوم شهید «مطهّری» و مرحوم آقای «بهشتی» و آقای «جوادی» هم به آن جلسه می‌رفتند. مدت کوتاهی هم بنده در آن جلسه شرکت می‌کردم. این‌ها جزو اصحاب آن جلسه بودند؛ افرادی فاضل و درس‌خوانده. پس اوّلین گام، قدم علمی است. من اصرار دارم که حوزه‌ی علمیه به علم -همین علم مَدرِسی خود ما- بپردازد. این‌طور نباشد که اگر ما سیاست فهمیدیم یا به خدمات اجتماعی و خدمت‌رسانیِ به مردم علاقه پیدا کردیم، از کار تجهیز و تسلیح معنوی و فکریِ خود باز بمانیم. بی‌مایه فطیر است؛ باید عالم شد. نیّت کنید عالِم شوید و جمعی را به برکت علم خودتان عالِم کنید؛ نه ارشاد کنید؛ ارشاد باب جداگانه‌ای است.

فلسفه را یاد بگیرید، فقه را یاد بگیرید، مطالب مرحوم آقای مطهّری را یاد بگیرید. به عقیده‌ی من یکی از واجبات هر طلبه‌ای این است که کتاب‌های آقای مطهّری را یک دور از اوّل تا آخر با دقّت بخواند و مباحثه کند؛ چه اصول فلسفه را با حواشیِ ایشان -که حتماً حواشی ایشان لازم است- چه بقیه‌ی کتاب‌هایی که ایشان نوشته‌اند؛ مثل «عدل الهی» و «جبر و اختیار» و «اسلام و مقتضیات زمان» و.... آقایانی که مسئول برنامه‌ریزی حوزه‌اند، زمینه‌ی این کار را فراهم کنند؛ این‌ها رشددهنده است. نمی‌خواهم بگویم فرمایش‌های آقای مطهّری در این کتاب‌ها صد درصد بی‌اشکال است؛ نه، شما بخوانید، اشکالش را پیدا کنید؛ بخوانید، حاشیه بزنید؛ بگویید این نقطه ضعیف است؛ چه در اقتصادش، چه در معارفش، چه در توحیدش، چه در بقیه‌ی چیزهایش. آقای مطهّری برخلاف ظاهرش مرد سالکی بود. بنده از نزدیک با مرحوم آقای مطهّری آشنا و معاشر بودم و این ویژگی را در ایشان می‌دیدم. این اهل سلوک بودن، انسان را پاکیزه و شفاف نگه می‌دارد.

مسأله‌ی دیگر، «به‌روز» بودن است. من و شما باید به‌روز باشیم. الان در هر برهه‌ی کوتاهی از زمان یک فکر در دنیا مطرح می‌شود و بسته به اندازه‌ی ارتباط و وابستگی‌اش به دستگاه‌های قدرت -چه قدرت سیاسی و چه قدرت اقتصادی- در دنیا پخش می‌شود؛ بروبرگرد ندارد. اصرار هم دارند که این فلسفه‌ی برخاسته‌ی از غرب را -که بعضی از بخش‌هایش اصلاً فلسفه نیست و اسم فلسفه برای آن غلط است؛ بعضی از بخش‌هایش هم چرا، فلسفه است؛ دقیق هم هست و بعضی از حرف‌هایشان درست است- در جوامع غیر اروپایی بگسترانند. به‌طوری‌که وقتی گفته می‌شود فلسفه، فلسفه‌ی «کانت»، «هگل»، «دکارت»، «اسپینوزا» و غیره به ذهنشان بیاید؛ اصلاً فلسفه‌های خودشان به ذهن آن‌ها متبادر نشود. من از شما سؤال می‌کنم: دشمنان پیشرفت فرهنگی ملت ایران در این کار موفّق شده‌اند یا نه؟ جواب این است که بله، متأسّفانه به میزان زیادی موفّق شده‌اند. الان شما به دانشگاه بروید و از بخش فلسفه‌ی دانشکده‌ی ادبیات بپرسید چه درس می‌دهید. ببینید «مشاعر» و «اسفار» و «شرح منظومه» و «شواهد الربوبیه» و امثال این‌ها را درس می‌دهند؟ ابداً؛ اسم این‌ها را هم نشنیده‌اند؛ اما مثلاً متون کتاب‌های هگل و کانت را درس می‌دهند. ما الان در شرایطی نیستیم که جلوِ این کار را بگیریم. البته یک روز اگر عقلای دلسوزی در این مملکت می‌بودند و خائنین در محیط‌های دانشگاهی می‌گذاشتند، باید به‌گونه‌ای آن را تحت کنترل می‌آوردند؛ اما این کار را نکردند. امروز ما جلوِ این کار را نمی‌گیریم؛ هرچه می‌خواهند، بیایند بگویند. ما باید فلسفه و کلام خود را یاد بگیریم و منتشر کنیم؛ این‌ها دوتاست.

مبادا کسی بگوید ما کلام را یاد می‌گیریم؛ فلسفه دیگر چیست. نخیر، کلام در یک‌جا مشکل‌گشاست؛ اما وقتی بنای زورآزمایی و کشتی‌گرفتن با فلسفه‌های غربی باشد، فلسفه لازم داریم. وقتی این را نداشته باشید، یک فیلسوف‌نمای بی‌سواد در فلان محیط دانشگاهی پیدا می‌شود؛ یک گروه سیاسی هم به‌خاطر پیروزی در انتخابات، به مصلحت خود می‌بیند از این فیلسوف‌نما حمایت و پشتیبانی کند. در این صورت مگر می‌شود گفت بالای چشم این فیلسوف‌نما ابروست؟ هرچه بگوییم، می‌گویند این‌ها سیاسی‌اند. در محیط‌های علمی هم دیگر جرأت نمی‌کنند نقدش کنند. اگر فلسفه‌دانی وجود داشته باشد، در چهارچوب استدلال و برهان فلسفی و منطقی می‌شود رفت کُشتی گرفت و این‌ها را خُرد و خمیر کرد. خیلی از مباحثی که بعضی از آقایانِ نوگرا که چهار کلمه فلسفه‌ی غربی خوانده‌اند، می‌خواهند راجع به اسلام و همه‌ی مبانی دینی اظهارنظر کنند، مبتنی بر مبانی فلسفی‌ای است که پنجاه سال است در اروپا منسوخ شده؛ علیه آن کتاب نوشتند و رد کردند و در زادگاهِ خودش گم شده است؛ اما این‌ها تازه آن را آورده‌اند تا از آن استفاده کنند! پس شما فلسفه لازم دارید و باید به‌روز باشید.

علاوه بر این، دید سیاسی و بینش سیاسی لازم دارید. بسیاری از سیاسیّون خودمان؛ همین سیاسیونِ پاکدل که همه‌جا هستند -در شهرها هستند، در مطبوعات هستند، در مجلس هستند، در گوشه و کنار و زوایای دولت هستند- گاهی خطاهای بزرگی انجام می‌دهند که علّت آن این است که با نگاه کلان به مسائل سیاسی کشور و دنیا نگاه نمی‌کنند؛ با نگاه خُرد و ریز نگاه می‌کنند. باید با نگاه کلان به مسائل نگاه کرد. گاهی شما می‌بینید از آن طرف مرزها به وسیله‌ی رسانه‌های قوی، شعاری را در دامن من و شما پرتاب می‌کنند و ما وقتی این شعار را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم بد نیست و عیبی ندارد. لذا بنا می‌کنیم به تکرار و گفتن همین شعار؛ غافل از این‌که پرتاب‌کننده‌ی این شعار، یک نقشه کشیده و این نقشه دارای ده جزء است؛ یک جزء آن همین چیزی است که در دامن شما پرتاب کرده، یک جزء آن را هم یک جای دیگر پرتاب خواهد کرد، یک جزء آن را هم طور دیگری تأمین خواهد نمود. مجموع این‌ها نقشه‌ای را به‌وجود می‌آورد که اگر الان آن نقشه را به شما نشان دهند، وحشت می‌کنید؛ نابودی اسلام، نابودی جمهوری اسلامی. وقتی نگاه کلان نباشد، این‌طور اشکالات پیش می‌آید. اختلاف سلیقه‌هایی که شما گاهی می‌بینید در مجلس و جاهای دیگر به‌وجود می‌آید و نقطه‌ی مقابلِ هم حرف می‌زنند و چون تریبون عمومی است، بیشتر از همه‌جا مورد توجّه قرار می‌گیرد -البته بعضی‌ها مریضند و باید آن‌ها را علاج کرد؛ بعضی‌ها دشمنند؛ بنابراین بحثشان اختلاف سلیقه نیست؛ «قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفی صدورهم اکبر» - به‌خاطر اختلاف مبنایی نیست؛ به علّت تشخیص یک امر جزئی است؛ به دلیل مصداقی است که آن را بریده و منقطعِ از اجزای دیگرش دیده‌اند. لذا درباره‌ی آن اشتباه می‌کنند. پس طلبه و روحانیِ ما باید سیاست را بشناسد؛ آن هم با نگاه کلان ببینید.

امروز موضع‌گیری‌ها چیست؟ یک عدّه به جمهوری اسلامی اعتراض می‌کنند؛ چون در فلان‌جا و فلان‌جا و فلان‌جا بد عمل کرده است. انسان نگاه می‌کند، می‌بیند راست می‌گویند؛ در این ده جایی که آن‌ها می‌شمرند، جمهوری اسلامی واقعاً خوب عمل نکرده، یا ضعیف عمل کرده، یا غلط عمل کرده، یا یک نفر غرض‌ورزی کرده است. کسی که این ده نقطه را پیدا کرده، ممکن است به خودش حق بدهد که با این ده اشتباه به این بزرگی، دیگر چه تعهدی در مقابل این جمهوری اسلامی دارد. خطا این‌جاست. گفت: «سخن‌شناس نه‌ای دلبرا، خطا این‌جاست». خطا این‌جاست که شما باید موضع‌گیری را نسبت به جمهوری اسلامی بر دو اصلِ حتمی استوار کنید:

اصل اوّل، جمع‌بندی؛ یعنی بگردید ببینید این جمهوریِ مظلوم بالاخره نقطه‌ی مثبتی هم دارد یا نه. اگر خدا کمکتان کرد و آن نقاط مثبت را پیدا کردید، آن‌ها را کنار نقاط منفی بگذارید و ببینید آیا وزن این‌ها یکی است؟ خواهید دید وزن نقاط مثبت هزار برابرِ وزن نقاط منفی است. بنده آدمی نیستم که منکر نقاط منفی شوم؛ نه، خیلی از نقاط منفی را شما نمی‌دانید، من می‌دانم؛ به‌خاطر اطّلاعات بیشتری که دارم.

سعی هم می‌کنیم این نقاط منفی را علاج کنیم؛ اما مسأله بالاتر از این حرف‌هاست؛ مسأله‌ی آمدن اسلام به میدانی است که پیغمبر خدا می‌خواست آن را به آن میدان بیاورد و آورد، و تمام انبیای الهی از اوّل تا آخر تلاش کردند آن را به میدان بیاورند؛ یعنی میدان اداره‌ی زندگی جوامع بشری. جمهوری اسلامی بعد از قرن‌ها، بعد از این همه سرکوفت‌ها و کارشکنی‌ها، بعد از این همه نقشه‌های استعماری، بعد از میلیاردها دلار خرجی که دشمنانش کردند، با یک حرکت عنیف و بزرگ و خطرناک و فداکارانه توانسته این بنا را سرِ پا کند.

آن‌ها این فکر را نمی‌کنند که اگر العیاذبالله این بنا بنشیند و فرو بخوابد -که البته چنین نخواهد شد- حرکت و حیات و نشاط اسلام و حاکمیت معارف اسلامی و اهداف اسلامی قرن‌ها عقب خواهد افتاد. امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاه‌والسّلام طبق نهج‌البلاغه فرمود: «ولقلّما شیء أدبر ثمّ أقبل»؛ وقتی این آب از جوی افتاد، برگرداندنش حالاحالاها طول می‌کشد. انقلاب ما محصول یک حرکت پانزده ساله‌ی روحانیت و مردم نبود؛ این ضربه‌ی آخر بود. انقلاب ما محصول قرن‌ها تلاشِ مخلصانه‌ی علمای شیعی و حضورشان در صحنه‌های حسّاس بود. «میرزای شیرازی» در انقلاب ما نقش داشت، «آخوند خراسانی» نقش داشت، «میرزا محمد تقی شیرازی» نقش داشت، مرحوم «آقا سید عبدالحسین لاری» نقش داشت، «سید جمال» نقش داشت، هرکدام از علمای بزرگ نقش داشتند. هر روحانیِ پارسا و پاکدامنی که در گوشه‌ی مسجدی در فلان شهر یا در فلان روستا، بیست سال، سی سال را با امانت و طهارت زندگی کرد و مردم را به روحانیت معتقد کرد، در این انقلاب نقش داشته است. چنین انقلابی مگر شوخی است؟ این انقلاب با این ذخیره‌ی عظیم به وجود آمده؛ می‌خواهند این را خراب کنند. خیال می‌کنند شاخ غول را شکسته‌اند: فلان‌جا اشکال دارد، رادیو و تلویزیون چنین است، اقتصاد چنان است، فلانی چنان است؛ پس جمهوری اسلامی چنین است! مگر این مقایسه درست است؟ این بر اثر عدم دیدِ کلان است. بنابراین اوّلین نکته این است که انسان در مقایسه باید دیدِ کلان داشته باشد. در واقع برآیند خوبی‌ها و بدی‌ها می‌تواند منشأ قضاوت قرار گیرد.

نکته‌ی دوم این است که ملاحظه شود امروز در دنیا جبهه‌بندی بین کی و کیست و بناست شما در کدام جبهه قرار داشته باشید و اصلاً می‌توانید از این دو جبهه خارج باشید؟ گاهی انسان خیال می‌کند «لا لی و لا علیه»؛ نه این‌جا می‌روم، نه آن‌جا می‌روم. این خیالِ باطل است. گاهی سکوت انسان به نفع یکی است، حرکت او به نفع یکی است، اخم او هم به نفع دیگری است. مگر می‌توانید خود را برکنار نگه دارید؟ پس بی‌طرفی امکان‌پذیر نیست. در جنگ «صفّین» عدّه‌ای از اصحاب «عبدالله‌بن‌مسعود» خدمت امیرالمؤمنین آمدند و گفتند ما را به مرزها بفرست تا در آن‌جا کار کنیم؛ «انّا قد شککنا فی هذا القتال». احتیاط و پرهیز جلوِ امیرالمؤمنین؛ کسی که کوه تقوا و اصل معنای تقواست! او شمشیر به دستش گرفته و می‌جنگد، اما این‌ها احتیاط کردند که مبادا خلاف شرعی مرتکب شوند و برادران شامی خود را در جنگی بکُشند! حالا که بناست بی‌طرف نباشیم، پس کدام طرف قرار می‌گیریم؟ یک طرف، کفر، استکبار و بوش و کمپانی‌های جهان‌خوار و کمپانی‌های نفتی و شرکت‌های تسلیحاتی هستند و امپراتوریِ عظیم خبری تلویزیونی و رادیویی و اینترنتی و امثال این‌ها پشت سرشان است؛ تجارت جهانی و بانک جهانی هم هست؛ و این‌ها همه پشتوانه‌های یک جبهه‌اند. در این جبهه، بی‌دینی‌ها و پررویی‌ها وجود دارد و مزدورانشان هم هستند؛ چه مزدوران موسمی -مثل صدّام و طالبان و امثال این‌ها- و چه مزدوران دائمی که من نمی‌خواهم از آن‌ها اسم بیاورم. در طرف دیگر، کسانی هستند که از این وضعیت آسیب و ضرر می‌بینند؛ ملت‌هایی که سال‌های متمادی از دست همین‌ها عقب‌مانده نگه داشته شده‌اند و الان چوبش را می‌خورند، که من و شما از همین قبیل هستیم. بیست و پنج سال از انقلاب گذشته، عرق همه هم در آمده، از بس کار کرده‌اند؛ اما درعین‌حال این‌قدر عقب‌افتادگی داریم! الان من به آقای استاندار می‌گفتم سیاست‌های خائنانه‌ی رژیم طاغوت کاری کرده بود که دشت قزوین اصلاً از دور اقتصادی خارج شود! از لحاظ اهمیت حاصلخیزی و خاک بسیار گران‌بها، ما در ایران چند دشتِ این‌طوری بیشتر نداریم؛ یکی دشت قزوین است، یکی دشت مغان است. اسرائیلی‌ها که با کشاورزی سروکار دارند، دشت قزوین چشمشان را گرفت؛ به این‌جا آمدند و شروع به کار و تحقیقات کردند. اگر معاذالله خدا به رژیم طاغوت عمر می‌داد تا چند سال دیگر بماند، این دشت قزوین می‌شد یک اسرائیل کوچک؛ دیگر کسی را هم راه نمی‌دادند؛ دور آن سیم خاردار می‌کشیدند و همان چیزهایی که آن‌جا از بیم فلسطینی‌ها با ترس و لرز می‌کارند و درعین‌حال صدور محصولات کشاورزی یکی از مهم‌ترین صادرات رژیم صهیونیستی است، با خیال راحت و احیاناً با کارگر ارزان در این‌جا تولید می‌کردند؛ منتها زمینی که چندین برابر زمین‌های آن‌جاست. خدای متعال نگذاشت. در گذشته از این ضربه‌ها خیلی به ما خورد؛ از این کارهای بد در مملکت خیلی صورت گرفت؛ و در کشورهای دیگر، بعضی بیشتر از ما، بعضی به قدر ما، بعضی هم شاید کمتر از ما، همین کارها شده است. همه‌ی کسانی که از این وضع آسیب دیده‌اند، در جبهه‌ی دوم قرار دارند؛ منتها بعضی خودشان آگاهانه در این جبهه قرار دارند، بعضی نمی‌دانند و باید به آن‌ها فهماند. این‌که می‌بینید من در دیدارهای خارجی غالباً به روشنفکران و علمای مسلمان خطاب می‌کنم، نظرم به این نکته است. من می‌خواهم این احساس وجدانیِ روشنفکرِ مسلمانِ عرب یا هندی یا پاکستانی یا آفریقایی را در دل او برانگیزم تا بداند چه مسئولیت سنگینی بر دوشش قرار دارد و به ملتِ خودش تفهیم کند و زمینه‌های انسجام و امید را در آن‌ها به‌وجود آورد. خیلی‌ها هم این حقایق را می‌دانند. ملت ایران خیلی‌ها را بیدار کرده است.

... عزیزان من! آن‌هایی که می‌خواهند شما بنشینید، آن‌هایی که می‌خواهند شما از راهِ رفته‌ی انقلاب برگردید، آن‌هایی که می‌خواهند شما دوران امام و جنگ و مبارزه‌ی فداکارانه و ایثار را تقبیح کنید، می‌خواهند به ملت‌هایی که از ملت ایران تأثیر پذیرفته‌اند، تفهیم کنند که ملت ایران خودش پشیمان است. متأسفانه هرجا پای بدخواهان، کج‌فکران و ضعیف‌الروحیه‌ها به دنیای خارج رسید، همین اثر را هم گذاشت. البته ما بعد ترمیم کردیم. هرجا این‌ها رفتند خراب کردند، الحمدلله خدا کمک کرد، ما رفتیم دو برابرِ قبلش در آن‌جا برای انقلاب و روحیه‌ی انقلابی و ایمان انقلابی فراورده درست کردیم. پس مطلب دوم این شد که هر روحانیِ دلسوز و بخصوص جوان، هندسه‌ی سیاسی و آرایش نیروهای سیاسی دنیا را درست بشناسد؛ ببیند امروز کی در مقابل کیست؛ آن‌گاه راه را پیدا می‌کند و می‌فهمد باید چه کار کند.

نکته‌ی دیگر این است که زبان مخاطبانتان را بدانید. از بس این حرف را تکرار کرده‌ام، نمی‌خواهم دوباره بگویم. این‌جا شما حدود سی هزار دانشجو دارید. علاوه بر این‌ها، جوانان شهر شما هم با رادیو و تلویزیون و اینترنت و وسایل گوناگونِ ارتباطی سروکار دارند. جوان را باید قانع کرد؛ باید فهمید سؤال و استفهامش چیست؛ روی آن سؤال و استفهام کار کرد و آن را آماده داشت و به او داد.

یک نیاز دیگر هم در روستاهاست. امروز جناب آقای باریک‌بین درددل می‌کردند از این‌که خیلی از روستاها خالی است. من هم اتفاقاً در گزارش‌ها همین را خوانده بودم که بعضی از روستاها از روحانی خالی است. بنا شد ایشان ان‌شاءالله در این خصوص ترتیبی بدهند. باید همه‌ی شما کمک کنید. روستاها باید عالِم پیدا کند. عالِم باید برود و در آن‌جا دو سال یا سه سال بماند؛ نمی‌گوییم تا آخر عمر بماند. دِه رفتنِ یک ساله و دو ساله هیچ اشکالی ندارد. در عمر تحصیلی شما که می‌خواهید ان‌شاءالله ده سال یا پانزده سال دیگر درس بخوانید، این دو سال هیچ اثری نمی‌گذارد و هیچ اشکالی ندارد. طبعاً مراکزی -چه مرکز قم، چه مرکز قزوین، چه هر کسی که از این‌ها پشتیبانی می‌کند- در قبال طلبه‌ای که می‌رود با خانواده‌اش در روستا می‌ماند، باید التزاماتی داشته باشند تا این کار صورت گیرد.

آخرین مطلب من با شما -که ظاهراً صحبت ما طولانی هم شد؛ ولی انسان وقتی مشغول صحبت می‌شود، احساس خستگی نمی‌کند و فکر خستگیِ شما را هم نمی‌کند- این است که عزیزان من! روحانیت از قدیم، غیر از علم، به یک خصوصیت دیگر هم موصوف و مشهور بود و آن، زهد و بی‌اعتنایی به دنیا بود. البته ما از شما زهد «شیخ انصاری» را توقّع نمی‌کنیم؛ اما زهد متناسب با زمان، دنبال زخارف دنیا ندویدن و خود را درگیر ثروت‌اندوزی نکردن، مورد انتظار است. تا دستمان به این‌جا و آن‌جا بند شد، نباید فوراً به فکر بیفتیم فلان چیز را برای خودمان بگیریم، فلان امکان را برای فلان قوم و خویشمان بگیریم؛ چه امکان مادّی، چه امکان تشکیلاتی و سیاسی و امثال آن. آن دو نفر عالِم بزرگی که بنده سال‌های متمادی از محضرشان استفاده می‌کردم -بخصوص از محضر مرحوم آقای حاج شیخ هاشم قزوینی- در زندگیِ خود به دنیا بی‌اعتنا بودند. البته من خدمت مرحوم آقای حاج شیخ مجتبی ارادت زیادی داشتم؛ اما به درس ایشان خیلی کم رفتم -مختصری درس معارف ایشان رفتم- اما چندین سال به درس مرحوم حاج شیخ هاشم می‌رفتم و در سطوح و درس خارج، از ایشان استفاده می‌کردم. این دو عالِم گرچه دو فرمِ جدا بودند، اما در بی‌اعتنایی به دنیا مشترک بودند -مظهر بی‌اعتنایی به دنیا بودند- هم حاج شیخ مجتبای کم‌حرفِ کناره‌گیرِ تنها -که درس را در خانه‌اش در محلّه‌ی دورافتاده‌ی نوغان تشکیل می‌داد و حداکثر ده نفر طلبه به درس ایشان می‌رفتند- این‌گونه بود و هم حاج شیخ هاشم شجاعِ تومردمیِ سیلی‌بزن این‌طوری بود. یک وقت در زمان یکی از نایب‌تولیه‌های طاغوتیِ خبیث، خادمی به ایشان اهانتی کرده بود؛ ایشان هم به او سیلی‌ای زده بود که صدایش در همه‌ی مشهد پیچید! مثل شیر نر روی کرسی درس می‌نشست و سه درس پشت سر هم می‌گفت: رسائل، مکاسب، کفایه. آن وقت شاید هفتاد سال سنّش بود. ظواهرش هم متجدّد بود. وقتی در خیابان راه می‌رفت، مجلّات و رنگین نامه‌های آن وقت را می‌خرید. اصلاً در بین طلّاب و علما معمول نبود کسی روزنامه بخرد، چه برسد به مجلّه! روی جلد مجلّات آن زمان حتماً عکس یک زنِ سر برهنه چاپ می‌شد. ایشان یک مجلّه می‌خرید، آن را لوله می‌کرد، در جیب قبایش می‌گذاشت و وقتی عبایش کنار می‌رفت، مجلّه پیدا بود! وقتی در بالاخیابان می‌خواست از حرم به خانه‌اش برود، با وقار خاصّی راه می‌رفت. وقار ایشان واقعاً عجیب بود. من کمتر کسی را با آن همه وقار و وزانت در حرکت و نگاه و راه رفتن دیده بودم. عکس زن سر برهنه از گوشه‌ی جیبش بیرون بود و او اصلاً ابا نمی‌کرد و اهمیت نمی‌داد که مردم آن را ببینند و بگویند حاج شیخ هاشم مجلّه خریده است! او زاهدانه زندگی می‌کرد و وجوهات هم نمی‌گرفت. هر سال -به نظرم در ماه رمضان- ایشان بلند می‌شد از مشهد به قلعه‌ی هاشم‌خان -که محلّ خود ایشان بود- می‌آمد و یک ماه منبر می‌رفت. پول منبر را می‌گرفت و به مشهد برمی‌گشت. این زندگیِ حاج شیخ هاشم قزوینیِ با آن عظمت بود. این‌ها مثال تقوایند و انسان هیچ وقت این‌ها را از یاد نمی‌برد.

پروردگارا! آنچه گفتیم و شنیدیم، برای خودت و در راه خودت قرار بده. ما را به آنچه عقیده داریم، عامل کن. «اللّهم ما عرّفتنا من الحق فعرّفنا و ما قصرنا عنه فبلّغنا». پروردگارا! دل‌های ما را با انوار معنویت و نورانیّت جلوات خودت روشن کن. پروردگارا! به حقّ محمّد و آل محمّد، ما و فرزندان و جوانان ما را جزو بندگان شایسته‌ی خودت قرار بده و همه‌ی آن‌ها را عاقبت بخیر کن.

والسلام‌علیکم‌ورحمه‌الله‌وبرکاته

 

پانوشت:

۱- مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی و مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی
۲- مولی محمد ملائکه‌ی برغانی

 

منبع: نرم افزار حوزه و روحانیت@دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمى خامنه‌اى ص ۱۰۸۶

پیوند مرتبط: خبر دیدار در پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنه‌ای

دیدگاه‌ها

ارسال دیدگاه‌

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

پیامک‌های این دیدار

  • رهبر انقلاب: مطالب مرحوم آقای مطهّری را یاد بگیرید. به عقیده‌ی من یکی از واجبات هر طلبه‌ای این است که کتاب‌های آقای مطهّری را یک دور از اوّل تا آخر با دقّت بخواند و مباحثه کند؛ چه اصول فلسفه را با حواشیِ ایشان چه بقیه‌ی کتاب‌هایی که ایشان نوشته‌اند؛ مثل «عدل الهی» و «جبر و اختیار» و «اسلام و مقتضیات زمان»
  • رهبر انقلاب: یک عدّه به جمهوری اسلامی اعتراض می‌کنند؛ چون در فلان‌جا و فلان‌جا و فلان‌جا بد عمل کرده است. انسان نگاه می‌کند، می‌بیند راست می‌گویند؛ در این ده جایی که آن‌ها می‌شمرند، جمهوری اسلامی واقعاً خوب عمل نکرده، یا ضعیف عمل کرده، یا غلط عمل کرده، یا یک نفر غرض‌ورزی کرده است. کسی که این ده نقطه را پیدا کرده، ممکن است به خودش حق بدهد که با این ده اشتباه به این بزرگی، دیگر چه تعهدی در مقابل این جمهوری اسلامی دارد. خطا این‌جاست. خطا این‌جاست که شما باید موضع‌گیری را نسبت به جمهوری اسلامی بر دو اصلِ حتمی استوار کنید:
  • رهبر انقلاب: اصل اوّل، جمع‌بندی؛ یعنی بگردید ببینید این جمهوریِ مظلوم بالاخره نقطه‌ی مثبتی هم دارد یا نه. اگر خدا کمکتان کرد و آن نقاط مثبت را پیدا کردید، آن‌ها را کنار نقاط منفی بگذارید و ببینید آیا وزن این‌ها یکی است؟ خواهید دید وزن نقاط مثبت هزار برابرِ وزن نقاط منفی است.
  • رهبر انقلاب: نکته‌ی دوم این است که ملاحظه شود امروز در دنیا جبهه‌بندی بین کی و کیست و بناست شما در کدام جبهه قرار داشته باشید و اصلاً می‌توانید از این دو جبهه خارج باشید؟ گاهی انسان خیال می‌کند نه این‌جا می‌روم، نه آن‌جا می‌روم. این خیالِ باطل است. گاهی سکوت انسان به نفع یکی است، حرکت او به نفع یکی است، اخم او هم به نفع دیگری است. مگر می‌توانید خود را برکنار نگه دارید؟ پس بی‌طرفی امکان‌پذیر نیست.
  • رهبر انقلاب: مسأله، مسأله‌ی آمدن اسلام به میدانی است که تمام انبیای الهی از اوّل تا آخر تلاش کردند آن را به میدان بیاورند؛ یعنی میدان اداره‌ی زندگی جوامع بشری. جمهوری اسلامی بعد از قرن‌ها، بعد از این همه سرکوفت‌ها و کارشکنی‌ها، بعد از این همه نقشه‌های استعماری، بعد از میلیاردها دلار خرجی که دشمنانش کردند، با یک حرکت عنیف و بزرگ و خطرناک و فداکارانه توانسته این بنا را سرِ پا کند. اگر العیاذبالله این بنا بنشیند و فرو بخوابد -که البته چنین نخواهد شد- حرکت و حیات و نشاط اسلام و حاکمیت معارف اسلامی و اهداف اسلامی قرن‌ها عقب خواهد افتاد. انقلاب ما محصول یک حرکت پانزده ساله‌ی روحانیت و مردم نبود؛ این ضربه‌ی آخر بود. انقلاب ما محصول قرن‌ها تلاشِ مخلصانه‌ی علمای شیعی و حضورشان در صحنه‌های حسّاس بود. چنین انقلابی مگر شوخی است؟ این انقلاب با این ذخیره‌ی عظیم به وجود آمده؛ می‌خواهند این را خراب کنند.
  • رهبر انقلاب: ما باید فلسفه و کلام خود را یاد بگیریم و منتشر کنیم. وقتی بنای زورآزمایی و کشتی‌گرفتن با فلسفه‌های غربی باشد، فلسفه لازم داریم. وقتی این را نداشته باشید، یک فیلسوف‌نمای بی‌سواد در فلان محیط دانشگاهی پیدا می‌شود؛ یک گروه سیاسی هم به‌خاطر پیروزی در انتخابات، به مصلحت خود می‌بیند از این فیلسوف‌نما حمایت و پشتیبانی کند. در این صورت مگر می‌شود گفت بالای چشم این فیلسوف‌نما ابروست؟ اگر فلسفه‌دانی وجود داشته باشد، در چهارچوب استدلال و برهان فلسفی و منطقی می‌شود رفت کُشتی گرفت و این‌ها را خُرد و خمیر کرد.

کلیدواژه‌ها

امام خمینی

استکبار جهانی

انقلاب اسلامی

حوزه علمیه

متن خام

1380

1382

نظام جمهوری اسلامی

امریکا

دفاع مقدس

1378

شهادت

1381

1379

دانشجو

فلسفه

1395

1361

1383

1374

اهل‌بیت

1389

مصباح یزدی

هنر

ارتش حمهوری اسلامی ایران

1388

قرآن

فرهنگ عمومی

تاریخ

فلسطین

1360

جوانی

شورای عالی انقلاب فرهنگی

تاریخ اسلام

حکومت اسلامی

امام سجاد

وحدت

تقوا

1387

1372

1359

علم‌آموزی

کربلا

نمازجمعه

ری‌شهری

1384

1386

1385

تهاجم فرهنگی

انجمن اسلامی

امام حسین

سیاست نه شرقی نه غربی

حج

مجلس شورای اسلامی

حدیث

ولی‌عصر

امام زمان

استعمار

1370

1358

1366

مؤسسه امام خمینی

غرب

جهاد تبیین

سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی

صدا و سیما

علامه سید محمدحسین طباطبایی

آزادی

دانشگاه اسلامی

تشکل‌های دانشجویی

اسرائیل

دانش‌آموزان

آیت‌الله سید محمود طالقانی

دولت

بسیج

جهاد دانشگاهی

مجلس خبرگان رهبری

امیرالمؤمنین

شهید مطهری

آموزش و پرورش

زن

خانواده

فرار مغزها

روشنفکری

1365

1367

1375

1363

1377

تبیین

عدل

عدالت

بسیج اساتید

صحیفه سجادیه

رمضان

اصفهان

موسیقی

تحقیق

فتنه 88

خودسازی